منجی
اللهم عجل الولیک الفرج






منوی وبلاگ
احسان حامد

درباره :
پروفایل مدیر :احسان حامد
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 اللهم عجل الولیک الفرج
 ۱۳۸٩/٥/۱٦

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ
اسلام در یک نگاه
پند های حکیمانه
پاسخگویی به شبهات
احادیث
زندگی نامه امام موسی کاظم (ع)
معما های مرگبار
احمقانه ترین سوال ها
نهج البلاغه
دانلود نرم افزار

آرشیو وبلاگ



نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان
  وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

اسلام در یک نگاه

 

 

 

 

 

 

   اسلام در یک نگاه

 

 

 

 

 

حضرت آیة اللّه العظمى

مکارم شیرازى

 

 

 

 

 

بنام خدا

 

چند یادآورى لازم   

در این مقدمه کوتاه توجه شما خواننده عزیز را به چند موضوع جلب مى کنم:

1- ما مسلمانیم ولى آیا مى توان تنها با نام «مسلمان» افتخار کرد و مسلمان بود یا این که اسلام بیش از هر چیز «آگاهى» و سپس «عمل» است:

آگاهى بر جهان بینى خاصى که براى اصلاح مسیر فکرى و عملى انسان ها بپا خواسته، و دستورالعمل هاى نوین و حساب شده اى در کنار یک مکتب فکرى به جهانیان عرضه کرده است.

آگاهى بر یک سلسله اصول اعتقادى و یک سلسله دستورات زنده عملى.

ولى متأسفانه بسیارى از مردم تنها به خاطر این که در دامان پدر و مادر مسلمان دیده به جهان گشوده اند، و یا بحکم این که در یک کشور اسلامى متولّد شده اند، و یا بهنگام انتخاب مذهب نام اسلام را زودتر شناخته اند و به آن دل بسته اند، خود را مسلمان مى دانند.

بدیهى است مسلمان واقعى هرگز نمى تواند به اینها قناعت کند، زیرا اسلام چیزى نیست که از راه «وراثت» از پدران و مادران به فرزندان

[ 8 ]

انتقال یابد، همچنین یک «مسأله نژادى و جغرافیایى» نیست که این عوامل براى پیدایش آنها کافى باشد، بلکه اسلام یک مکتب مبتنى بر «آگاهى و عمل» است. آگاهى بر جهان بینى و اصول اعتقادى خاص و عمل به دستورات نوین و حساب شده اى براى اصلاح مسیر فکرى و عملى انسان ها، که در قالب یک مکتب فکرى به جهانیان عرضه کرده است.

مسلمان واقعى باید حدّاقل، اطّلاعات قانع کننده اى از تعلیمات اسلام در اصول و فروع داشته باشد تا بتواند در برابر دو سؤال:

الف) اسلام چیست و چه ارمغانى براى بشر آورده است؟

ب) براى چه اسلام را پذیرفته است؟

پاسخ قانع کننده اى - هرچند فشرده و ساده باشد - ارائه داده و پس از آگاهى بر این اصول و تعلیمات، آنها را در زندگى فردى و اجتماعى خود بکار برد (عمل).

2- چون هدف از تألیف این کتاب، ارائه طرح نسبتاً جامعى از اصول اساسى تعلیمات اسلام بوده طبعاً مباحث آن بسیار فشرده مطرح شده است. در حقیقت این کتاب عصاره اى از کتاب هاى متعدّدى است که در رشته هاى عقاید و فقه اسلام نوشته شده است.

بحث هایى که در کتب مشروح اسلام در طىّ فصول متعدّدى مطرح شده، گاهى در این کتاب طى چند فراز یا چند خط آورده ایم ولى با این حال سعى شده روح علمى بحث در قالب عبارات حساب شده روشنى حفظ گردد.

3- کوشش به عمل آمده که در طرح اصول عقاید اسلامى همه بحث ها مستدل باشد و هیچ موضوعى بدون دلیل ذکر نشود و در طرح

[ 9 ]

فروع و احکام تا آن جا که ممکن بوده است اشاره به فلسفه تربیتى و اجتماعى آنها شده است تا خواننده را با بینش بیشتر به انجام آنها تشویق کند.

4- در طرح بحث هاى کتاب با این که از متون اسلامى (از آیات و احادیث پیشوایان) استفاده فراوان شده از ذکر عبارات عربى آنها (براى احتراز از سنگینى بحث) جز در موارد خاصى دور شده و از سخنان دانشمندان غربى تنها در چند مورد از مباحث نخستین استفاده گردیده است.

امیدواریم این کتاب روشنى تازه اى بر افکار نسل جوان برومند و با هدف مادر مباحث اسلامى بیفکند و همچون مدخلى براى بحث هاى گسترده تر و اصولى تر مورد استفاده آنها قرار گیرد، و بتوانند اسلام را بعنوان یک مکتب بزرگ و خلاّق انسانى بشناسند و بیش از پیش به آن عشق بورزند و در راه آن فداکارى کنند; و براى تشکیل جامعه اى آباد، سالم و پر تحرّک از آن الهام بگیرند.(1)

قم - ناصر مکارم شیرازى


1. براى تکمیل مطالعات خود در مورد محتویّات این کتاب، کتاب هاى زیر را (از همین مؤلف) که هر کدام در نوع خود اثرى بسیار ارزنده است مطالعه فرمایید:

1- «آفریدگار جهان»: بحث هاى مربوط به اثبات وجود خدا.

2- «خدا را چگونه بشناسیم»: بحث هاى مربوط به صفات خدا.

3- «رهبران بزرگ و مسئولیت هاى بزرگتر»: بحث هاى مربوط به نتایج و آثار مذهب و شرایط و رسالت پیامبران (نبوّت عامّه)

4- «قرآن و آخرین پیامبر»: دلایل نبوّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) (نبوّت خاصّه).

5- «آیین ما»: معرّفى مذهب شیعه

6- «فیلسوف نماها: عقاید مادّى ها و ماتریالیست ها

[ 10 ]

سفید

[ 11 ]

   

 

 

 

بخش اوّل:
دیــن

 

 

 

 

   * فصل اوّل: نقش دین در زندگى انسانها

   * فصل دوّم: ریشه هاى حسّ مذهبى

   * فصل سوّم: دین در برابر مکاتب فلسفى

   * فصل چهارم: مذهب و آزادى هاى فردى

[ 12 ]

سفید

[ 13 ]

 

 

 

 

1
نقش دین در زندگى انسانها

 

براى پى بردن به نقش دین در زندگى قبلا باید تعریف و ماهیت دین روشن گردد، و بطور خلاصه آن را مى توان چنین تعریف کرد:

«دین» یک نهضت همه جانبه، براى اصلاح فکر و عقیده، و پرورش اصول عالى اخلاق انسانى، و حسن روابط افراد اجتماع، و حذف هرگونه تبعیض ناروا، در پرتو ایمان بخدا و احساس مسؤولیت درونى است.

با توجه به این تعریف علل نیاز ما به دین و تعلیمات دینى آشکار مى گردد; اما بگونه اى گسترده تر مى توان گفت علل نیاز ما به دین از چند نظر است:

 

1ـ پشتوانه اى براى اصول اخلاق

مذهب پشتوانه اى براى اصول اخلاق انسانى همچون عدالت; امانت، درستکارى; برادرى; مساوات; حق شناسى، گذشت، فداکارى،

[ 14 ]

کمک به نیازمندان; و دیگر صفات عالى انسان است; همان اصولى که بدون آنها نه تنها زندگى ما نظم و آرامش خود را از دست مى دهد بلکه به یک میدان جنگ تبدیل مى گردد، البتّه ممکن است این اصول اخلاقى و اجتماعى را بدون مذهب هم پیدا کرد ولى مسلّماً بدون «یک اعتقاد راسخ دینى» این مفاهیم نه تنها اصالت خود را از دست مى دهند، بلکه بصورت یک سلسله «تذکرات غیر لازم الاجرا» در مى آیند، چه این که اصول اخلاقى منهاى مذهب مانند نصایح یک دوست صمیمى خواهد بود که در عمل به آن و عدم عمل به آن کاملا مختاریم.

از طرفى این صفات - قبل از هر چیز - بر اساس یک سلسله کیفیات درون ذاتى و عقیده اى استوارند، و طبعاً از قلمرو و نفوذ قوانین معمولى بیرون هستند.

بنابراین ایمان به علم و قدرت لایزالى که از درون و بیرون انسان بطور یکسان آگاه است و بر آن نظارت مى کند، مى تواند ریشه نهال هاى اخلاقى را در درون جان انسان پرورش دهد، و افراد را بطور خود کار به «درستى»، «و انجام وظیفه» و هنگام لزوم «گذشت» و «فداکارى» و «ایثار» وادارد.

همان طورى که «ویل دورانت» فیلسوف و مورخ معروف در کتاب «لذّات فلسفه» مى گوید: «بدون ضمانت مذهب اخلاق یک حسابگرى بیش نیست»، و بدون آن احساس تکلیف از میان مى رود.(1)

 


1. لذات فلسفه، صفحه 478.

[ 15 ]

2ـ تکیه گاه براى مبارزه با حوادث سخت زندگى

مذهب تکیه گاه مؤثرى براى مبارزه با حوادث سخت زندگى و پیشگیرى از واکنش هاى نامطلوب یأس و نومیدى است که به هنگام برخورد با مشکلات و بن بست هاى زندگى دست مى دهد.

یک فرد مذهبى با ایمان راسخ به خدا که مبدأ بى پایان علم و قدرت است; و با اتکاءِ و استمداد از لطف و یارى او، در برابر هیچ مشکلى خود را تنها و ضعیف و ناتوان نمى بیند، چرا تنها ببیند با این که تحت حمایت کسى قرار دارد که بر هر چیز قاهر و قادر است.

و با ایمان به این که هر بن بست و مشکلى با حمایت بى دریغى که او از بندگانش دارد حل شدنى است، هرگونه عوامل «یأس و نومیدى» را از خود دور مى سازد.

به همین دلیل کمتر موردى مى توان پیدا کرد که یک فرد مذهبى گرفتار عکس العمل هاى حاد یأس مانند «انتحار و خود کشى، هیجان هاى عصبى; بیمارى هاى روانى» که واکنش ناامیدى و احساس شکست قطعى هستند; شده باشد.

قرآن مجید مى گوید: بدانید دوستان خدا هرگز نمى ترسند و از هیچ چیز اندوهگین نمى گردند.(1)

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: یک آدم با ایمان هرگز خودکشى و انتحار نمى کند.

بنابراین «ایمان مذهبى» از یک سو «عامل تحرک و جنبش» و از سوى


1. سوره یونس، آیه 62.

[ 16 ]

دیگر «عامل بازدارنده»; در برابر اثرات منفى درگیرى ها و پیکارهاى انسان با حوادث سخت زندگى است.

«برتراند راسل» مى گوید: «در آلمان پس از سقوط نازى ها خطر اغتشاش فکرى و ایدئولوژیکى بوجود آمد، ولى شکى نیست که مذهب یکى از بزرگترین عوامل بازگشت به ثبات در این کشور بوده است».(1)

«رفتار بشر که از اتکاى به دین برخوردار نیست دچار هرج و مرج اپیکورى خاصى مى شود، و حیاتى که پایه تسلى از ایمان و عقیده ندارد، همچون بارى سنگین و غیر قابل تحمل خواهد بود.»(2) و به این ترتیب زندگى بدون مذهب میدانى است براى اغتشاش فکرى و بارى است غیر قابل تحمل.

 

3ـ مبارزه با خلاء ایدئولوژیکى

از آن جا که انسان نمى تواند «خلأ فکرى» را براى مدتى طولانى تحمل کند اگر فضاى فکر او با عقاید و تعلیمات صحیح پر نشود گرایش او به مکتب هاى غلط و ارزش هاى کاذب حتمى است، و در چنین حالتى هرگونه عقیده خرافى، و احیاناً ویرانگر مى تواند فضاى روح او را بدون برخورد با مانعى پر کند و براى همیشه رسوبات مزاحمى در اعماق مغز او باقى گذارد.

گرایش انسان به «بت پرستى، انسان پرستى، خرافات گوناگون; اعتقاد به


1. درک تاریخ، صفحه 62.

2. تاریخ ویل دورانت، صفحه 111، جلد اوّل.

[ 17 ]

تأثیر یک سلسله موهومات در سر نوشت خود» که حتى در حالات بعضى از دانشمندان جهان دیده مى شود، همه ناشى از همین «خلأ روحى» است، مذهب خلأ ایدئولوژیکى و فکرى انسان را به تعلیمات صحیح خود پر مى کند و از گرایش به بیهودگى ها و موهومات باز مى دارد.

بنابراین مذهب اگر بصورت صحیحى تفهیم گردد عامل مهمى براى مبارزه با خرافات است; و البتّه در غیر این صورت خود عاملى براى گسترش آن خواهد بود.

* * *

 

4ـ کمک به پیشرفت علم و دانش

دین با تعلیمات صحیح و استوارش مى تواند عامل مؤثرى براى پیشرفت هاى علمى باشد، (دقت کنید) زیرا از یکسو: اساس دین بر آزادى اراده و این که هرکس در گرو عمل خویش است گذارده شده است.(1)

و از سوى دیگر: ایمان مذهبى مى گوید: نظام جهان هستى از علم و دانش بى پایانى سرچشمه گرفته، و بسان کتاب بسیار عظیمى است که با خامه دانشمندى - با دانشى بى پایان - نگاشته شده است، بنابراین هر صفحه بلکه هر خط و کلمه این کتاب بزرگ آفرینش محتوى حقیقت برجسته اى است، و در خورد هرگونه مطالعه و دقت.

این طرز جهان بینى کمک غیر قابل انکارى به تفکر و اندیشه مداوم و پى گیر در سازمان آفرینش، و در نتیجه کمک به پیشرفت علوم و دانش هاى انسانى مى کند.


1. «کُلُ نَفْسِ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ; هرکس در گرو کار خود مى باشد» سوره مدثر آیه 38.

[ 18 ]

به عکس اگر ما جهان را صرفاً مولود عوامل فاقد عقل و دانش - یعنى عوامل طبیعى - بدانیم و معتقد به مبدأ علم و دانش در جهان هستى نباشیم، چه دلیلى دارد که براى کشف اسرار آن تلاش و کوشش کنیم.

اصولا جهانى که نتیجه فعالیت چنان دستگاهى باشد لزومى ندارد که حساب شده یا اسرارآمیز باشد.

ضربه اى که این نوع «جهان بینى» به پیشرفت علوم و دانش هاى انسان مى زند ناگفته روشن است، و این همان چیزى است که فیلسوف دانشمند معاصر «آلبرت اینشتاین» در گفتار معروفش درباره «علت» توجه متفکران و مکتشفان بزرگ به مذهب مى گوید:

«به سختى مى توان در میان مغزهاى متفکّر جهان کسى را یافت که داراى یک نوع احساس مذهبى مخصوص به خود نباشد، این مذهب با مذهب یک شخص عادى فرق دارد....

این مذهب به صورت «تحیرى شعف انگیز» از نظام عجیب و دقیق کاینات است که گاه گاه پرده از روى اسرارى بر مى دارد که در مقایسه با آن تمام تلاش ها و تفکرات منظم انسانى انعکاسى ضعیف و نا قابل بیش نیست.

این احساس چراغ راه کاوش ها و زندگى اوست، و در برابر افتخارات و پیروزى هایى که نصیب وى مى شود او را از بنده هاى گران «خودخواهى و تفاخر» بدور مى دارد».(1)

و در جاى دیگر اضافه مى کند:


1. دنیایى که من مى بینم، صفحه 60.

[ 19 ]

«آیا چه الزام و اعتقادى از نظام جهان هستى و چه اشتیاق عجیبى «کپلر» و «نیوتن» را نیرو مى بخشید که سال ها در تنهایى و سکوت محض براى توضیح دادن و از پیچیدگى در آوردن جاذبه و نظام فلکى رنج ببرند؟!.......

آرى آن چیزى که به فداکاران و جانبازان قرون، على رغم شکست ها و ناکامى هاى ظاهرى، توان مى دهد که بار دیگر بر پاى خیزند و جهاد کنند همین احساس مذهبى مخصوص است».(1)

و بگفته دانشمند شیمیدان معاصر «آبر نتاى»(2): «علوم براى تکمیل خود باید عقیده به خدا را جزو اصول مسلّم خود بشمارند».(3)

و به این ترتیب یک فرد مذهبى - با استفاده از تعلیمات صحیح مذهب ـ بیش از هرکس مى تواند به کاوش جهان هستى و کشف اسرار و قوانین آن بپردازد.

 

5ـ مبارزه با تبعیضات

دین با هرگونه اختلافى که براساس اختلاف رنگ ها; نژادها; و طبقات اجتماعى باشد مبارزه مى کند; چه این که: مذهب همه انسان ها را بندگان خدا; و همه جا را کشور خدا، و همه را بطور یکسان مشمول لطف و محبّت او مى داند; و همه را یک واحد معرفى مى کند.

تعلیمات اسلام با صراحت مى گوید تنها امتیازى که مى تواند انسانى بر انسان دیگر داشته باشد امتیازى است که نه بر پایه خون و نژاد و


1. دنیایى که من مى بینم، صفحه 59.

2. .Abernethy

3. اثبات وجود خدا، صفحه 96.

[ 20 ]

زبان، و طبقات باشد بلکه امتیازى است که از درون ذات و روح و فکر انسان مى جوشد، امتیازى است که از تقوا و پرهیزکارى، پاکى و درستى; و دیگر صفات عالى انسان و درون ذاتى سرچشمه مى گیرد.

«اى مردم ما شما را از یک پدر و مادر آفریدیم (بنابراین خون و نژاد همه یکى است) و شما را به گروه ها و قبیله ها تقسیم کردیم تا یکدیگر را (با این تفاوت هاى جسمى) بشناسید (ولى اینها ملاک افتخار شما نیست) گرامى ترین شما آن کس است که پرهیز کارترین باشد»(1) و با این ترتیب نقش مذهب در جهانى که هنوز مسأله «رنگ و پوست» بدن تا چه رسد به مسأله طبقات در آن حل نشده کاملا روشن مى گردد.

* * *

 

البتّه انکار نمى توان کرد که هرگونه تفکر و اعتقاد مذهبى نمى تواند سرچشمه این آثار باشد بلکه این تفکر و اعتقاد، همانند هرگونه نهضت فکرى دیگر، نیاز به رهبرى صحیح دارد; و در صورت عدم رهبرى صحیح «سر از خرافه پرستى; رهبانیت; فرار از زندگى مثبت; و گرایش هاى منفى نیمه عرفانى که نمونه آن هم اکنون بر اثر خستگى از زندگى ماشینى در غرب دیده مى شود. در مى آید»; و تنها در این حالت است که بر اثر عدم معرفى صحیح، مذهب به صورت یک عامل بازدارنده محسوب مى گردد نه پیشرو.

* * *


1. سوره حجرات، آیه 13.

[ 21 ]

 

 

 

 

2
ریشه هاى حس مذهبى

 

سابقه آشنایى انسان با مذاهب چنان زیاد است که سراسر تاریخ زندگى بشر را در بر گرفته، و تا اعماق دوران قبل از تاریخ هم پیش مى رود.

قرآن مجید دین را یک فطرت و آفرینش الهى معرفى مى کند که از نخست با سرشت انسان توأم بوده است(فِطْرَتَ اللهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا )(1)

تحقیقات جامعه شناسان، و محققان تاریخ نیز نشان مى دهد که «معبد و پرستشگاه» به صورت ساده; یا وسیع و پیچیده، جزیى از زندگى انسان ها را تشکیل مى داده و مذهب در اشکال مختلفش با تاریخ آنها آمیخته بوده است.

«ویل دورانت» مورّخ معروف معاصر پس از آن که بحث نسبتاً مشروحى پیرامون «بى خدایى نزد پاره اى از ملل» ذکر کرده، چنین مى نویسد:


1. سوره روم، آیه 30.

[ 22 ]

«با وجود اینها مطالبى که ذکر کردیم جزو حالات نادر است «و این اعتقاد کهن که «دین» نمودى است که عموم افراد بشر را شامل مى شود با حقیقت موافق است»; این قضیّه در نظر شخص فیلسوف یکى از قضایاى اساسى تاریخ و روانشناسى به شمار مى رود».

سپس اضافه مى کند:

«دین از قدیم الایّام همواره با تاریخ بشر همراه بوده است... و تقوایى است که به هیچ وجه از دل انسان زدوده نمى شود».(1)

این سوابق کهن، از نظر روانشناسان دلیل روشنى بر اصالت «حسّ مذهبى» در میان احساسات و غرایز انسانى محسوب مى گردد.

«تانگى دو کنتن» مى گوید: «حسّ دینى یکى از عناصر اوّلیه، ثابت و طبیعى روح انسانى است».(2)

بدیهى است در آن زمان که سطح افکار انسانها کوتاه و دانش و علوم، پیشرفت قابل ملاحظه اى نکرده بود، این احساس درونى (حسّ دینى) به گونه اى باور نکردنى با خرافات آمیخته شد ولى به تدریج با پیشرفت علوم از یک سو، و تعلیمات و تلاش هاى پى گیر پیامبران الهى از سوى دیگر این حس از لوث خرافات پاک شده و اصالت وخلوص خود را باز یافت.

 

امواج ضدّ مذهبى در قرون اخیر

با این حال حق داریم تعجب کنیم که چرا در قرون اخیر -


1. تاریخ ویل دورانت جلد اوّل، صفحه 88 و 89.

2. حس دینى یا بعد چهارم روح انسانى، صفحه 1.

[ 23 ]

مخصوصاً از قرن 16 میلادى به بعد - موج شدیدى بر ضدّ مذهب در کشورهاى غربى آشکار شد، و بسیارى از روشنفکران غربى به سرعت از کلیسا فاصله گرفتند، و آنها که مى خواستند نسبت به مذهب وفادار بمانند به پاره اى از مذاهب شرق و یا نوعى عرفان منهاى مذهب روى آورده; و جمع کثیرى به «ماتریالیسم» و مکاتب مشابه آن گرویدند. عدّه اى آشکارا به پیکار در برابر کلیسا دست زدند، و عدّه اى نیز به همان وضع مذهبى سابق خود وفادار ماندند.

بررسى ریشه هاى این موضوع نشان مى دهد که این پدیده با توجه به شرایط خاصّ محیط اروپا غیر منتظره نبود «به عبارت روشنتر»: عوامل جنبش هاى ضدّ مذهبى و گرایش هاى ماتریالیستى اروپا را، باید در ژست خاصّ کلیسا و چهره اى که در برابر رنسانس، و پیشرفت روز افزون دانشمندان علوم طبیعى در زمینه هاى مختلف جهان شناسى و کشف اسرار طبیعت به خود گرفته بود; جستجو کرد.

هنگامى که کلیساى قرون وسطى (مخصوصاً در قرن هاى 13 تا 15) به مبارزه با علم برخاست، و دامنه این مبارزه را حتّى به قرون 16 و 17 نیز کشاند، و جنبش هاى علمى را از طریق تشکیل «انگیز یسیون» و محکمه تفتیش عقاید سرکوب کرده، فرمان محکومیّت علم را صادر نمود و گالیله را به پاى میز محاکمه کشانده و وادار به توبه از اعتقاد به حرکت زمین کرد، واکنش دانشمندان در برابر چنین تعلیماتى در برداشت.(1)


1. به کتاب دانشمندان جهان علم نوشته «نارد کوهن» مراجعه شود.

[ 24 ]

آنها بر سر دو راهى «علم» و «دین» (البتّه دین به آن صورتى که در آن محیط و زمان معرّفى شده بود) به طور قطع علم را انتخاب کردند زیرا که پایه هاى آن را شخصاً با مشاهده و آزمایش محکم کرده بودند.

اشتباه در محاسبه و مقایسه همه ادیان با وضع خاصّ کلیساى قرون وسطى، سبب شد که بعضى از دانشمندان به مبارزه با همه ادیان برخواسته و همه مذاهب را رسماً نفى کنند و حتّى اصلى را بعنوان «عدم سازگارى دین و علم» ابداع نمایند!.

ولى مطالعه در وضع نهضت علمى اسلام که از همان قرن نخستین آغاز شد، و در قرن دوّم و سوّم هجرى بارور گردید، نشان مى دهد که محیط هاى اسلامى رنگ دیگرى داشت، چرا که این نهضت به زودى موجب پیدایش دانشمندانى، چون «حسن بن هیثم» فیزیکدان معروف اسلامى و «جابر بن حیان» که غربى ها به او «پدر علم شیمى» نام داده اند، و ده ها تن مانند آنها شد، تا آنجا که کتابهاى آنان، دانشمندانى همچون «راجزر بیکن» و «جان کپلر» و «لئوناردوا» را تحت تأثیر خود قرارداد، و جالب این که همه این علم آفرینى ها در قرون وسطى و مقارنِ مبارزه شدید کلیسا با رنسانس و پرچمداران نهضت علمى جدید روى داد.

البتّه نباید فراموش کرد که سهم دانشمندان و متفکرّان ایران در نهضت علمى اسلام بیش از دیگران بود جنبش اسلام - به اعتراف همه مورّخان شرق و غرب که در پیرامون تمدّن اسلامى بحث کرده اند - یک جنبش علمى وسیع را در جهان برانگیخت، که اثر آن در رنسانس و نهضت علمى اروپا به خوبى مشهود است.

بنابراین عواملى که براى فاصله گرفتن روشنفکران از مذهب در

[ 25 ]

غرب وجود داشت، نه تنها در اسلام وجود ندارد، بلکه عواملى درست در جهت مخالف آن دیده مى شود.

کوتاه سخن این که:

«نهضت اسلامى» پیوند خاصّى با «نهضت هاى علمى» جهان داشت، و به همین دلیل سرچشمه «پیدایش دانش و علوم فراوانى» شد، در عین حال نمى توان انکار کرد که پاره اى از مشاجرات و اختلافات میان ملل اسلامى - که از قرن پنجم هجرى به بعد شدّت یافت - کوته بینى ها، «عدم درک صحیح تعلیمات اسلام»، گرایش به جمود، و عدم توجّه به روح زمان، سبب عقب ماندگى بسیارى از کشورهاى اسلامى گردید.

از طرف دیگر عدم معرّفى اسلام به معناى واقعى به «نسل جوان» نیز این مشکل را پیچیده تر ساخته و به تدریج نقش سازنده اسلام در زمینه هاى مختلف تمدّن بشرى کاهش یافت، تا آنجا که جمعى از جوانان چنین تصوّر کرده اند که گویا مسلمانان همیشه به همین صورت کنونى بوده اند.

ولى به طور قطع با زنده کردن این تعلیمات و معرّفى صحیح آن به خصوص به طبقه جوان، دوباره روح نهضت علمى نخستین در مسلمانان زنده خواهد شد.

[ 26 ]

سفید

[ 27 ]

 

 

 

 

3
دین در برابر مکاتب فلسفى

 

دین در تمام اَشکال خود، هر نوع «ماتریالیسم و مادّیگرى» را که جهان هستى را مجموعه اى از تصادف ها و حوادث حساب نشده و بى هدف معرفى مى کند، محکوم مى سازد، خواه ماتریالیسم در صورت ساده خود باشد، یا در لباس «ماتریالیسم دیالیک تیک» که پایه مارکسیسم و کمونیسم را تشکیل مى دهد.

مذهب در محکوم ساختن ماتریالیسم بر یک سلسله اصول کاملا منطقى تکیه مى کند، زیرا:

1- تفسیرى که مکاتب مادّى (ماتریالیسم) براى نظم جهان هستى ارائه مى دهند، غیر علمى است، چون علم در همه کاوشهاى خود از یک سلسله نظامهاى دقیق و حساب شده، سخن مى گوید که تفسیر آن با تصادفات و رویدادهاى اتفّاقى بدون نقشه و برنامه حساب شده امکان پذیر نیست.

علم مى گوید: سازنده این دستگاه، بزرگترین فیزیکدان و شیمیدان، آگاه ترین طبیب و بهترین انسان شناس و عالم طبیعى بوده، زیرا همه

[ 28 ]

این قوانین را در کار خود پیش بینى کرده و از آن اطّلاع کامل داشته است، در حالى که حوادث و رویدادهاى طبیعى چنین آگاهى و اطلاعى را ندارد.

2- مکاتب مادى «اصل جبر» را به عنوان یک اصل اساسى پذیرفته اند، و همه چیز حتى اعمال و حرکات انسان را معلول یک سلسله علل جبرى مى دانند، از این رو، همه تلاشها و کوششهاى انسان در نظر آنها همانند حرکت چرخ هاى ماشین خواهد بود; بنابراین پذیرش این اصل با قبول هرگونه مسؤولیّت اجتماعى و اخلاقى و انسانى مخالف است. در حالى که مذاهب با پذیرفتن اصل «تکلیف و مسؤولیت» آزادى اراده انسان را در عمل، شالوده تعلیمات خود قرار داده اند.

ضربه اى که قبول این اصل، بر پایه احساس مسؤولیت، لزوم انجام وظیفه و تحرّک و جنبش، مى زند و تأثیر مستقیمى که در توسعه جنایات و تجاوزات دارد قابل انکار نیست; زیرا افراد منحرف به عنوان این که «جبر محیط و زمان، و طرز تربیت»، آنها را به این اعمال وادار کرده، در واقع خود را بیگناه و بدون مسؤولیّت معرفى مى کنند، در حالى که قبول اصل آزادىِ اراده و اختیار، مى تواند این آثار سوءِ را خنثى کند.

3- مکاتب مادى با قبول «حاکمیّت مادّه» بر همه شؤون زندگى انسانها، و انحصار ارزش در ارزش هاى مادى، در عمل ارزش هاى اخلاقى را متزلزل ساخته، و تنها منافع مادّى را، بر روابط اجتماعى و بین المللى حاکم مى دانند. اثر این طرز تفکّر ناگفته آشکار است، چرا که بدون التزام به اصولى همچون نوع دوستى، اغماض، فداکارى; صمیمیّت و محبّت، هیچگاه مشکلات در سطح جهانى حل نشده، و این اصول با حاکمیّت منحصر به فرد مادّه سازگار نخواهد شد.

[ 29 ]

 

 

 

 

4
مذهب و آزادى هاى فردى

 

بعضى تصوّر مى کنند که مذهب آزادى انسان را محدود کرده و از رسیدن به پاره اى از خواسته هاى خود باز مى دارد; در حالى که هدفِ دستورات مذهبى، جلوگیرى از آزادى هاى منطقى نیست بلکه هدف آن، جلوگیرى از به هدر رفتن نیروها و سرمایه هاى انسانى در راه هاى نادرست و بى ارزش است. مثلا اگر مذهب از نوشابه هاى الکلى، قمار و بى بند و بارى جنسى جلوگیرى مى کند، براى تأمین سلامت روح و جسم افراد، و نظم اجتماع است.

این کنترل اخلاقى همان روح آزادى به معناى واقعى است; زیرا آزادى چیزى جز این نیست که انسان بتواند از سرمایه هاى وجود خود در مسیر تکامل فرد و اجتماع بهره بردارى کند، «آزادى هرگز به معناى هدر دادن نیروهاى خدا داد در راه هوسرانى و بى بند و بارى نیست».

دین از هرگونه آزادى انسان که او را به سوى تکامل در جنبه هاى

[ 30 ]

مختلف پیش ببرد حمایت مى کند، و همان طور که گفتیم آزادى به معناى صحیح هم چیزى جز این نیست، و غیر آن بى بند و بارى خواهد بود. به همین دلیل; دین انسان را در استفاده صحیح از مواهب حیات، پوشیدن انواع لباس هاى معقول، بهره گرفتن از غذاهاى خوب، لذّات و تفریحات سالم، و خلاصه هرگونه بهره بردارى مفید از وسایل زندگى آزاد گذاشته و هرگز انسان را به ترک آن دعوت نمى کند، قرآن مجید مى فرماید:

( قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ; بگو چه کسى زینت ها و ارزاق پاکیزه را که خداوند براى بندگانش فراهم ساخته حرام کرده است).(1)

بعلاوه مذهب ما دستور مى دهد که ضرورت هاى زمان خود را هیچگاه فراموش نکرده «و از آخرین وسایل روز و تکنیک و صنعت آگاه باشیم».

پیشواى اسلام امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «اَلعالِمُ بِزَمانِهِ لاتَهْجِمُ عَلَیهِ اللَوابِس; کسى که از زمان خود و نیازمندى هاى آن آگاه است هیچگاه مورد هجوم غافلگیرانه حوادث تاریک واقع نمى شود».(2)

دین به ما مى گوید: از افکار و آداب و سنن نوین آنچه مفید و شایسته است انتخاب کرده، و آنچه نادرست و غلط است دور بریزیم، و هرگز تسلیم دنباله روى هاى بى قید و شرط، و تقلیدهاى کورکورانه که با استقلال روح و شرافت انسان سازگار نیست، نشویم.


1. سوره اعراف، آیه 32.

2. اصول کافى، جلد اوّل، کتاب عقل و جهل، حدیث 29.

[ 31 ]

قرآن مجید مى فرماید: ( فَبَشِّرْ عِبَادِ *الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ أُوْلَئکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللهُ وَ اُولئِکَ هُمْ اُولُوا الأَلْبَابِ; به بندگان من بشارت ده، آنها که همه سخنان را مى شنوند و سپس از بهترین آنها پیروى مى کنند، هدایت یافتگان و صاحبان عقل و خردند).(1)


1. سوره زمر، آیه 17 و 18.

[ 32 ]

سفید

[ 33 ]

 

 

 

بخش دوّم:
اصول اصلى اسلام

 

 

 

 

      * فصل اوّل: خداشناسى

      * فصل دوّم: معاد و رستاخیز

      * فصل سوّم: نبوّت

[ 34 ]

سفید

[ 35 ]

 

 

 

 

1
خداشناسى

 

مقدّمه:

هیچ اختلافى میان متفکّران بشر نیست که این جهان داراى یک علّت نخستین است که هستى او از خود اوست، منتها فلاسفه مادّى، علّت نخستین را «مادّه» و فلاسفه الهى علّت را «خدا» مى دانند.

قبول علّت نخستین (علّت ازلى) به این دلیل است که سلسله علل و معلول جهان نمى تواند تا بى نهایت پیش رود، بنابراین به نقطه اى خواهیم رسید که علّتِ اصلى است و معلولِ چیز دیگرى نمى باشد، و به عبارت دیگر هستى او، از درون ذات اوست و طبعاً همیشه بوده و خواهد بود. این همان است که در فلسفه به عنوان بطلان «تسلسل» از آن یاد مى شود; یعنى محال است سلسله علل تا بى نهایت ادامه پیدا کند. و دلیل بطلان آن هم روشن است، زیرا هر معلولى سراپا نیاز و احتیاج است، و بدون علّت خود «هیچ» است.

آیا اگر بى نهایت «نیاز و احتیاج» را کنار هم بگذاریم، مبدّل به

[ 36 ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه این که، عقیده به وجود یک علّت ازلى و نخستین قدر مشترک میان مکتب الهیّون و ماتریالیستهاست، و تنها اختلاف این دو مکتب در این است که آیا علّت نخستین داراى «عقل و علم و خرد» است و یا فاقد اینهاست، مادّى ها منکر وجود عقل و خرد در علّت نخستین هستند و آن را مادّه فاقد این امور معرفى مى کنند، در حالى خدا پرستان مبدأ اوّلى جهان را داراى علم، و حکمت و خردى بى پایان مى دانند.

 

راه هاى خداشناسى

براى شناخت خدا راه هاى متعدّدى وجود دارد که در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره مى کنیم:

 

راه اوّل: مطالعه نظام آفرینش

نخستین راه خداشناسى مطالعه در نظام هستى است، بدین منظور باید به موجودات و نمودهاى مختلف جهان نگاه کرده و ببینیم، آیا در چهره موجودات ،آثار عقل و خردِ علّت نخستین دیده مى شود یا آثار نبود آن؟

آیا ساختمان چشم انسان و طرز قرار گرفتن عدسى چشم، و شبکیّه، و پرده هاى مختلف آن، گواهى نمى دهد که سازنده چشم، از «قوانین

[ 37 ]

فیزیکى مربوط به انعکاس نور، عدسى ها و آیینه ها» کاملا آگاهى داشته است؟! «آیا ترکیب خون انسان» از فلزّات و شبه فلزات کاملا متنوع، با نسبت هاى حساب شده که کمترین تغییرى در آن باعث بهم خوردن همه نظامات حیاتى خواهد شد، روشنگر این حقیقت نیست که سازنده آن از «ترکیبات شیمیایى و خواصّ هریک از فلزّات و شبه فلزّات» کاملا آگاه بوده است؟! و آیا ساختمان سلّول هاى انسان، حیوان و گیاه با آن وضع پیچیده و اسرارآمیز و در عین حال ظریف و دقیق، گویاى این واقعیّت نیست که به دست عاملى صورت گرفته که از همه قوانین مربوط به «فیزیولوژى انسانى، حیوانى و گیاهى» مطلّع بوده است؟!

«آیا منظومه شمسى» و نسبت هاى خاصّى که در میان حجم، فاصله و سرعتِ حرکت هریک از سیّارات این منظومه وجود دارد نشان نمى دهد که بوجود آورنده این دستگاه از تمام جزئیّات «قانون جاذبه» و اثر حرکت دورانى در ایجاد «نیروى فرار از مرکز» و مانند آن با خبر بوده است؟!

بنابراین در هریک از موجودات این جهان، از کوچکترین ذرّات یعنى اتم گرفته، تا بزرگترین کهکشان ها; نظم و دقّت حیرت انگیزى بکار رفته که گواه زنده اطلاع و آگاهى مبدأ نخستین از همه این قوانین و نظامات است.

چگونه مى توان باور کرد که ما با آگاهى بر علوم و دانش هاى انسانى که چیزى جز آگاهى بر گوشه اى از اسرار و قوانین و نظامات جهان نیست، عالم و دانشمند شویم; ولى مبدأ نخستین که بوجود آورنده همه آنهاست، علم و دانشى نداشته است باشد؟!

[ 38 ]

چگونه مى توان باور کرد که میلیون ها دانشمند که باید افکار خود را در طول هزاران سال متراکم ساخته تا دانش طب و جراحى تکامل یافته و کسى همچون «دکتر بارنارد» بتواند قلب انسانى را به انسان دیگرى پیوند زند همگى دانشمند و عالم باشند ولى پیوند زننده نخستین قلب، و از آن بالاتر سازنده قلب; مبدئى فاقد علم و خرد باشد؟!

کوتاه سخن این که، اگر در توجیه پیوند قلبى که به وسیله دکتر بار نارد و تیم پزشکى «گرت شور» انجام شد، گفته شود که این پیوند معلول هیچ علم و دانشى نبود، بلکه آنها بدون مطالعه، دست به چنین کارى زدند، و تصادفاً این جراحّى حیرت انگیز به وسیله آنها انجام شد، و پیوند مزبور صورت گرفت، این تفسیر را هیچ کس نمى پذیرد، پس چگونه تفسیر پیدایش جهان با عظمت و حساب شده هستى از طریق تصادفات، حوادث اتّفاقى و علل فاقد هدف و نقشه که به مراتب از آن غیر منطقى تر است را مى توان پذیرفت؟! «بنابراین تفسیر مادّى ها درباره پیدایش جهان و موجودات گوناگون آن، یک تفسیر غیر علمى» است.

به این ترتیب هریک از کتب علوم طبیعى ما از قبیل فیزیک، شیمى، بیولوژى، فیزیولوژى، تشریح طب، حیوان شناسى، گیاه شناسى، و مانند آنها مى تواند به عنوان یک «کتاب خداشناسى» مورد استفاده قرار گیرد، چرا که، همه درباره اسرار و قوانین و نظامات شگرف آفرینش بحث مى کنند که تفسیر صحیح و منطقى آنها جز با قبول اصل «خداشناسى» امکان پذیر نیست و این همان راهى است که قرآن مجید در بیشتر استدلالات توحیدى خود پیموده است.

بگفته دانشمند معروف فلکى و پایه گذار نجوم جدید:

[ 39 ]

«هرچه آگاهى ما بر خلقت و عظمت آسمان ها بیشتر باشد دیندارى ما عمیق تر است».(1)

به این ترتیب پیوند نزدیکى میان «پیشرفت علوم» و «ایمان به خدا» وجود دارد; یعنى هر قدر دامنه علوم گسترده تر شود، ریشه هاى ایمان به یک مبدأ علم و قدرت در دلها محکم تر خواهد شد.

به گفته دانشمند زیست شناس معاصر و رییس آکادمى علوم فلوریدا «آلبرت وینچستر»(2):

«هر کشف تازه اى که در دنیاى علم به وقوع مى پیوندد صدها مرتبه بر استوارى ایمان ما مى افزاید، و وسوسه هاى نهانى را که کم و بیش در باطن معتقدان ما وجود دارد از بین مى برد و جاى آن را به افکار عالى خداشناسى و توحید مى بخشد».(3)

 

راه دوّم: حرکت و تکامل

از یک سو علم به ما مى گوید: مادّه بى جان، میل دارد اگر ساکن است همواره به ساکن بماند، و اگر متحرّک است مسیر خود را همچنان دنبال کند، مگر این که یک عامل خارجى سکون اوّل، و حرکت دوّم را به هم بزند، مثلا اگر سنگى در گوشه اى از فضا ساکن باشد بدون تأثیر نیروى خارجى، متحرّک نمى شود، و اگر متحرّک باشد، بدون تأثیر عامل بیرونى از حرکت باز نمى ایستد.


1. کتاب سرگذشت علم تألیف ژرژ گاموف، صفحه 32.

2. .winchester

3. مقاله پشتیبانى علم از ایمان، از کتاب ثبات وجود خدا، صفحه 178.

[ 40 ]

و از سوى دیگر علم به ما مى گوید: مواد تشکیل دهنده جهان با گذشت زمان بسمت تجزیه، انحلال و تبدیل به شکل هاى ساده تر، مى رود، موادّ آلى به موادّ ساده تر تبدیل شده، عناصر و اتم ها - اگر به حال خود بمانند - تجزیه شده و ستارگان فروزان رو به خاموشى مى روند. پس در درون مادّه بى جانِ جهان، عاملى که آن را به سوى تکامل بشکاند دیده نمى شود، بلکه جهان خود به خود رو به فساد و تجزیه و متلاشى شدن مى رود. در نتیجه باید قبول کرد که «تکامل و حیات» از خارج جهان مادّه، سرچشمه گرفته است، زیرا در درون مادّه بى جان، تمایلى به این موضوع دیده نمى شود، و چون در درون آن چنین کششى وجود ندارد، از بیرون ذات آن فراهم شده است.

یکى از فلاسفه مى گوید:

«آیا مى توانید درباره آن کشش حیاتى که از آمیب ساده تا وجود انسانى همچون اینشتاین و ادیسون و آناتول فرانس کشیده شده، فکر کنید، بى آن که دنیا را در کسوت خدایى ببینید»(1) معناى این سخن این است که تفسیر این کشش حیاتى و میل به تکامل بدون یک تفسیر الهى ممکن نیست.

 

راه سوّم: حدوث جهان هستى

علم به ما مى گوید: انرژى هاى موجود در جهان طبق اصل دوّم «ترمو دینامیک»، رو به خنثى شدن و یکنواختى پیش مى روند، و روزى فرا


1. لذات فلسفه، صفحه 584.

[ 41 ]

مى رسد که همه یکسان و خنثى مى شوند و حالت بى تفاوتى در سراسر جهان پدیدار مى گردد; درست مانند ظروف بهم پیوسته مایعات که به هنگام تفاوت سطوح، شاهد حرکت و جنبش در آنها هستیم، امّا این وضع براى همیشه ادامه پیدا نمى کند، و دیر یا زود، وقتى که همه سطوح یکسان شدند، همه چیز خاموش، آرام و بى حرکت خواهد گردید.

طبق این اصل پیدایش جهان حتماً تاریخى دارد و اگر ازلى بود مدّتها قبل به حالت یکنواختى دچار شده، و همه چیز خنثى و هر حرکتى خاموش مى شد.

بنابراین باید قبول کنیم که جهان مادّه حادث است نمى تواند ازلى باشد.

اکنون این سخن پیش مى آید که حدوث نخستین، و بر هم خوردن بى تفاوتى روز اوّل، که مبدأ پیدایش این همه نمودها شده چه بوده است؟ «انفجار نخستین» و یا به عبارت دیگر انفجارى که در اتم هاى یکنواخت مادّه اولّى روى داده از چه عاملى سرچشمه گرفته؟ این انفجار در حالت «بى تفاوت کامل» چگونه ممکن است خود به خود بوجود آمده باشد؟!

پس باید اعتراف کرد که عاملى از خارج، سرچشمه به هم خوردن بى تفاوتى نخستین، و ایجاد موج، در عالم یکنواخت مادّه بى جان و سپس پیدایش انرژى ها و نمودهاى مختلف جهان شده است، و مادّه تنها نمى تواند عامل پیدایش نمودهاى این جهان باشد. بلکه به یک عامل ما فوق طبیعى نیاز دارد که ما نامش را «خدا» مى گذاریم.

[ 42 ]

دلایل سه گانه فوق که - یکى از طریق مطالعه «نظام جهان هستى» و دیگرى از طریق «حرکت و تکامل»; و سوّمى از طریق «حدوث جهان هستى» - براى اثبات وجود خدا ذکر شد، هریک موضوع کتابهاى مشروحى است که توسط فلاسفه الهى و خداشناس تألیف شده، و آنچه ما در بالا آوردیم خلاصه و چکیده آنهاست.

 

خداشناسى در قرآن

آیات فراوانى از کتاب آسمانى ما قرآن مجید، به تقویت روح ایمان و خداشناسى اختصاص دارد و همواره روى استدلالات زنده علمى تکیه کرده است. قرآن در بیشتر آیات توحید، به طریق اوّل (مطالعه نظام آفرینش) اشاره کرده و همگان را به مطالعه این نظام شگفت انگیز دعوت مى نماید; در این راستا گاهى به اسرار آفرینش آسمانها اشاره کرده و مى فرماید:

( اِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لاََیَات لاُِّوْلِى الأَلْبَابِ; در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد (منظّم) شب و روز، نشانه هاى روشنى براى اندیشمندان و صاحب نظران است).(1)

و گامى به راه هاى دیگر اشاره کرده، و از زبان ابراهیم، قهرمان توحید چنین مى گوید:

( رَبِّىَ الَّذِى یُحْىِ وَ یُمِیتُ; پروردگار من آن کسى است که زندگى و مرگ از اوست).(2)


1. سوره آل عمران، آیه 190.

2. سوره بقره، آیه 258.

[ 43 ]

در این جا به مسئله زندگى و مرگ و دلالت آن بر وجود آفریدگار اشاره شده و این در حقیقت همان راه دوّمى (وکت و تکامل) است که سابقاً اشاره شد.

در قرآن مجید صدها آیه در زمینه توحید و خداشناسى وجود دارد که در آنها ریزه کارى هاى جالب آفرینش، و عظمت این دستگاه، مورد توجّه قرار گرفته است. بررسى این آیات کتاب مستقلّى را مى طلبد که اسرار علوم طبیعى و قرآن در آن به هم آمیخته و بحث شیرینى را بوجود مى آورد.

 

بى خدایى وجود ندارد

با توجّه به استدلالات علمى گذشته، براى اثبات وجود خدا ممکن است این پرسش پیش آید که چرا بسیارى از دانشمندان و بنیان گذاران علوم طبیعى، راه انکار را پیموده اند؟

پاسخ این پرسش چندان مشکل نیست، چرا که کمتر دانشمندى را مى توان یافت که در اعماق سخنان خود، به وجود یک عقل کل و یک مبدأ علم و قدرت معتقد نباشد، اگر چه در نام گذارى و تعبیر از آن، الفاظى غیر از «خدا» و «الله» را بکار برد.

به گفته «فلیسبن شاله» فیلسوف معروف:

«هیچ بى خدایى وجود ندارد، هرکس به طرزى به او مى اندیشد و هرکس به گونه اى او را درک مى کند».(1)


1. «متافیزیک» تألیف فلیسین شاله، صفحه 69.

[ 44 ]

کسى که به هنگام بحث درباره ساختمان قلب مى گوید «طبیعت، براى این منظور در میان بطنها، و دهلیزهاى قلب، دریچه اى قرار داده تا خون از بطنها به دهلیزها باز نگردد و جریان آن به هم نخورد» و به این ترتیب براى طبیعت «هدف، قصد، برنامه و عقل» قائل مى شود، آیا مى توان گفت منظورش از کلمه «طبیعت» عوامل فاقد شعور و ارزش است؟! یا باید گفت منظور او «خدا» است، اگر چه کلمه طبیعت را به جاى آن به کار برده است.

نظیر این تعبیرات را، که همه گواه بر ایمان به وجود یک عقل کل است، در کلمات غالب دانشمندان مادّى مى یابیم که براى طبیعت، هدف، برنامه، اراده و قصد را قائل شده اند، و اینها همه گواه بر این است که منظورشان از کلمه «طبیعت»، عوامل فاقد شعور و قصد نیست، بلکه آنها در واقع نام طبیعت را بر «خدا» نهاده اند.

 

صفات خدا

به همان اندازه که خداشناسى و اثبات وجود خدا، روشن و آسان است، پى بردن به صفات و کنه ذات او مشکل و پیچیده است. زیرا قبل از هر چیز، باید بدانیم که او وجودى ازلى و ابدى بوده و از نظر علم، قدرت، زمان و مکان بى نهایت است، در حالى که هستى، قدرت و علم ما، هر قدر زیاد و وسیع هم باشد محدود و متناهى است. بنابراین وجود محدود و متناهى چگونه مى تواند هستى «نامحدود و غیر متناهى» را بطور کامل درک کرده و به کنه ذات او پى برد؟!

به عنوان مثال جوجه اى که در درون پوسته محدود تخم پرورش

[ 45 ]

یافته، و یا جنینى که در رحم مادر قرار دارد، آیا مى تواند از آنچه در اعماق فضاى بیکران و در دل کهکشان ها روى مى دهد آگاه باشد، و این رویدادها را آن چنان که هست درک کند؟ به یقین تصوّر این امور، براى آن غیر ممکن است.

این سخن به این معنا نیست که ما نمى توانیم صفات خدا را به اندازه توانایى فکر قدرت عقل و اندیشه خود دریابیم; بلکه ما از مطالعه نمودها و پدیده هاى این جهان به خوبى درمى یابیم که او:

«عالم است»، زیرا تنوع شگفت انگیز و فوق العاده در حیات و زندگى موجودات زمین و آسمانها نشانه علم و توانایى او بر همه چیز است.

«حىّ» است، زیرا حیات به معناى واقعى، چیزى جز مجموعه علم و قدرت نیست، و خداوند هم عالم است و هم قادر، بنابراین او «زنده» است.

«مرید و مدرک» است یعنى داراى «اراده» و «ادراک» است «به همان دلیل سابق».

«بصیر و سمیع» است، یعنى همه چیز را «مى بیند و هر صدایى را مى شنود»، چرا که او محیط و آگاه بر همه چیز است.

«ازلى و ابدى» است، یعنى، همیشه بوده و همواره خواهد بود.

اینها قسمتى از صفات اوست که «صفات ثبوتیّه» نامیده مى شود، یعنى صفاتى که جنبه اثباتى داشته و در ذات او هست.

از طرفى:

چون هستى او از هر نظر بى نهایت و کامل است. «جهل، عجز، نیاز و نقص» در وجود او راه ندارد، چون هستى او از هر نظر بى نهایت و کامل است.

[ 46 ]

«شریک و شبیه» ندارد، زیرا فرض دو وجود بى نهایت از تمام جهات، ممکن نیست، و اگر دو وجود فرض کنیم، حتماً هر دو محدود خواهند بود، چرا که هر کدام فاقد هستى دیگرى است.(1)

«جسم» ندارد، زیرا همه اجسام محدودند، و روزى متلاشى شده و اتم هاى آنها تجزیه گردیده و سازمان آنها در هم مى ریزد، بنابراین یک وجود ازلى و ابدى نمى تواند جسم باشد، چرا که جسم در معرض زوال، تجزیه و همه گونه دگرگونى است.

اینها را «صفات سلبیّه» مى نامند، زیرا در ذات پاک خدا راه ندارد.

* * *

 

توحید زیر بناى تعلیمات دینى

مسأله توحید و یگانگى در اسلام اهمّیّت فوق العاده اى دارد، و در واقع در همه عقاید و تعلیمات اسلامى، به نحوى گنجانده شده است:

1- در تعلیمات اسلام نه تنها هرگونه اعتقاد به «شرک (بت پرستى)، ثنویت» (دو گانه پرستى)، تثلیث (سه گانه پرستى) و مانند آن طرد شده، بلکه ذات خداوند را حقیقت واحد و خالى از هرگونه «اجزاى ترکیبى» (هستى مطلق و بى انتها) معرفى مى کند، بنابراین نه او «مانند» دارد و نه «اجزاء»، این مرحله را «توحید ذات» مى نامند.

2- صفات متعدّدى از قبیل «علم»، «قدرت»، «ازلیّت» و «ابدیّت» که براى ذات خدا ذکر مى کنیم همه به یک چیز باز گشته و عین ذات


1. بحث صفات خدا بحث فلسفى پیچیده اى است که باید با دقتّ مورد بررسى قرار گیرد; براى توضیح بیشتر به کتاب «خدا را چگونه بشناسیم» مراجعه شود.

[ 47 ]

اوست، چرا که او هستى بى نهایت است و هستى بى نهایت یک حقیقت بیش نیست و همه کمالات و صفات کمال را در بر دارد، این مرحله را «توحید صفات» مى نامند.

3- براساس تعلیمات اسلام، پرستش، عبادت و بندگى مخصوص ذات یکتاى خداست و غیر او را نمى توان پرستید، نه خورشید و نه ستارگان و نه افراد بشر، چرا که همه «مخلوق» و «آفریده»اند و نیازمند به او هستند، پس تنها او شایسته عبادت، است. این مرحله را «توحید عبادت» مى نامند.

4- براساس یک مطالعه دقیق، همه کارها و قدرت ها در جهان به خداوند باز مى گردد، چرا که او آفریننده و خالق اصلى و سرچشمه همه قدرت هاست، و اگر ما کارى انجام مى دهیم نیروى لازم براى انجام آن را، او به ما داده است، طبق این نظر مى توان گفت: همه کارها به کمک او و از اوست، و هیچ کس قدرت مستقلّى در برابر قدرت بى پایان او ندارد. این مرحه را «توحید افعال» مى گویند.

امّا باید دانست که نفوذ اراده و قدرت او در همه کارها مانع از اختیار و مسؤولیّت ما در برابر کارهایمان نیست، چرا که او «آزادى اراده به ما عطا کرده»، و خواسته است که ما آزاد بوده و آزاد بیندیشیم و راه خود را به سوى زندگى بهتر در این جهان و جهان دیگر «آزادانه» انتخاب کنیم. او به ما محبّت کرده و همه وسایل لازم براى رسیدن به این هدف را در اختیار ما قرار داده است.

 

 

[ 48 ]

انسان و آزادى اراده

انسان در کارهاى خود مجبور نبوده، بلکه داراى «اختیار و آزادى اراده» است. آزادى اراده موهبتى است که خداوند به ما عطا کرده، و به خاطر داشتن آن در برابر کارهایمان مسؤول هستیم.

دلیل بارز این موضوع، این است که افراد مقصّر را به خاطر تخلّف هایى که کرده اند ملامت کرده و از متجاوزان و خائنان به دادگاه شکایت مى نماییم و آنها را «محاکمه» کرده و به کیفر اعمالشان مى رسانیم; حتّى آنها که مدعّى جبرند و انسان را در اعمال خود مجبور مى دانند در عمل همه این کارها را در مورد مقصّران و متجاوزان انجام مى دهند.

اگر انسان در اعمال خود مجبور است (مجبور در برابر یک اراده ازلى، و یا مجبور در برابر ساختمان خاصّ روحى، جسمى و محیط تربیتى خود) محاکمه، کیفر، دادگاه و ملامت معنا ندارد، نه نیکوکار وظیفه شناس در خور تقدیر است و نه بد کار شایسته ملامت، محاکمه و کیفر، زیرا همه در کار خود مجبورند و محاکمه چنین کسانى از عدالت دور است. بنابر شیوه عمل روزانه ما و همه متفکّران و عقلاى جهان، گواه بر اختیار و آزادى اراده همه انسان ها و «ابطال عقیده جبر است».

خدا موهبت آزادى را به ما داده است، ولى ما موظّفیم از این آزادى سوءِ استفاده نکرده و نیروى خود را در راه سعادت خود و اجتماع بسیج کنیم.

ما هیچ گاه به نام آزادى فکر یا آزادى عمل، مجاز نیستیم به دنبال هر مکتب و فکر نادرستى گام برداشته و یا هر کار خلافى را مرتکب شویم، چرا که این آزادى نیست، بلکه هرج و مرج و بى بند و بارى است.

[ 49 ]

 

 

 

 

2
معاد رستاخیز

 

تصوّر این که انسان با مرگ همه چیز خود را از دست داده و به کلى محو و نابود شود، نه تنها وحشتناک است، بلکه عجیب و غیر منطقى هم به نظر مى رسد. به خصوص پس از قبول اصل توحید و خداشناسى، چنین امرى نادرست و نامفهوم است.

آیا تمامى قوانین پیچیده رشد و تکامل انسان، براى این است که موجودات ساده و بى ارزش تک یاخته اى را به انسان متفکّر و عاقل تبدیل کرده و، سپس این جامعه انسانى را از هم متلاشى و معدوم سازد تا تمام آثار حیات و تمدّن محو و نابود گردد؟!

به راستى این موضوع باور کردنى و عاقلانه نبوده، و با علم، حکمت و تدبیر آفریدگار، سازگار نمى باشد، و مانند این است که شخصى هوس بازى کارخانه عظیمى را با دقّت، ظرافت و عظمت هرچه بیشتر ساخته و، سپس با چند دینامیت آن را منفجر و از هم متلاشى سازد.

آیا منطقى تر نیست که قبول کنیم زندگى و بقا به صورت دیگرى

[ 50 ]

پس از مرگ ادامه دارد، و این سلسله تکامل از هم گسسته نمى شود؟

در زندگى ما در این جهان در حقیقت همچون زندگى «جنین» است که پس از قبول یک سلسله تکامل ها، به محیط وسیع تر و کامل ترى که حتّى تصوّرش هم براى جنین (اگر شعور کافى مى داشت) ممکن نبود، انتقال مى یابد. اگر زندگى انسان منحصر به دوران جنینى بود و همه جنین ها پس از تولّد بلافاصله مى مردند، آیا این زندگى، غیر منطقى و نامعقول نبود؟

بنابراین زندگى انسان در این جهان، پیمودن جادّه هاى پر پیچ و خم و صعب العبور تکامل جسمى، فکرى و اخلاقى مقدّمه و سرآغازى براى زندگى عالى تر و وسیع تر در جهانى دیگر است که نسبت آن به زندگى این جهان، همانند زندگى این جهان است نسبت به زندگى «جنینى».

به همین دلیل، خداپرستان جهان عقیده دارند که انسان با مردن نابود نمى گردد، بلکه به جهان دیگرى منتقل مى گردد، که تصوّر تمام جزئیات و خصوصیّاتش براى ما که در چهار دیوار این جهان محصور هستیم، ممکن نیست ولى این قدر مى دانیم که با ترک این جهان، زندگى پایان نمى یابد و جهان دیگرى وجود دارد.

ملاحظه قوانین جهان آفرینش، و دستگاه هایى که «انسان را به سوى تکامل پیش مى برد»، و این همه حکمت و عظمت که در این جهان به چشم مى خورد، دلیل بارزى براى این حقیقت است.

قرآن مجید مى فرماید: ( اَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ; آیا تصور مى کنید شما را بیهوده آفریدیم و پس از مرگ فانى مى شوید و

[ 51 ]

به سوى ما باز نمى گردید؟).(1)

و نیز مى فرماید: ( وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الاُْولَى فَلَوْلاَ تَذَکَّرُونَ; شما زندگى این جهان را دیدید و شناختید، چگونه از آن پى به وجود جهان دیگر نمى برید؟)(2)، یعنى مطالعه این جهان و قوانین مربوط به تکامل انسان، نشانه این است که جهانى دیگر در پیش رو داریم که این رشته تکامل در آن همچنان ادامه یافته و قطع نمى گردد.

 

قوانین علمى و رستاخیز

امروزه علوم با اکتشافات خود، گام هاى تازه و بلندى به سوى معاد و رستاخیز برداشته است و با بیان اصل «بقاى مادّه و انرژى» رستاخیز و بازگشت به زندگى جدید را که در گذشته از نظر ظاهربینان محال و غیر ممکن جلوه مى کرد، ممکن و منطقى نشان مى دهد.

اصل بقاى مادّه که نخستین بار توسّط «لاوازیه» کشف شد، مسأله فناى مطلق را از محیط علم بیرون راند، و تصریح کرد که ذرات وجود انسان، هر قدر متلاشى و پراکنده گردد باز هم در دل این جهان وجود دارد، و ممکن است روزى همه آنها جمع آورى گردد. این نخستین گام به سوى امکان تجدید حیات انسان و بازگشت او به زندگى است.

این قانون که با کشف اجسام «رادیو اکتیو» به وسیله «مادام کورى» تکمیل شد و به صورت قانون بقاى «ماده - انرژى» در آمد، نشان مى دهد که نه تنها موادّ این جهان بلکه انرژى هاى آن هم باقى و ثابت


1. سوره مؤمنون، آیه 115.

2. سوره واقعه، آیه 62.

[ 52 ]

است و حتّى دو گانگى که در سابق میان «مادّه و انرژى»، تصوّر مى رفت وجود نداشته، و هر دو قابل تبدیل به یکدیگرند.

به عنوان مثال، امواج صوتى ما هرگز نابود نمى شود و آثار آن در هوا و اشیایى که پیرامون ماست همواره باقى مى ماند، و تنها تغییر شکل مى دهد، همچنین است سایر کارهاى ما، بنابراین باید قبول کنیم، افکار، اعمال، و همه حرکات ما، که نتیجه تبدیل انرژى هاى مختلف وجود ماست در این جهان باقى مى ماند. و این گام دیگرى به سوى رستاخیز و مشاهده نتایج اعمال، بلکه مشاهده خود اعمال است.

نتیجه این که با پیشرفت علوم، مسأله رستاخیز از آن پیچیدگى که در گذشته داشته، خارج شده و به صورت مسأله مفهومى در آمده و بطور کامل از نظر علمى مورد قبول واقع شده است.

 

ایمان به رستاخیز و تربیت انسان

گذشته از این که ایمان به رستاخیز معمّاى زندگى و مرگ را به صورت منطقى تفسیر و حل مى کند، آثار گوناگونى در زندگى انسانها دارد که از همه مهم تر دو اثر زیر است:

1- چهره مرگ همواره یک چهره آزار دهنده براى بشر بوده، و تفکّر و اندیشه درباره آن، راحتى و آرامش روح و جان انسان را بر هم مى زند، و افق زندگى را تاریک و به کلى دگرگون مى گرداند.

با قبول زندگى پس از مرگ و رستاخیز، آن هم در جهانى با عظمت و وسیع که همه مواهب حیات را در سطح عالى و جاودانى دارد، دیگر مرگ آن چهره عبوس و آزار دهنده را ندارد، دیگر مشاهده مظاهر مرگ

[ 53 ]

یا پیرى، آرامش روح و جان آدمى را بر هم نمى زند، دیگر اضطراب دائمى و نگرانى همیشگى که بر اثر تصوّر مرگ، ماتریالیست ها را آزار مى دهد، ما را ناراحت نمى سازد و به این طریق زندگى آرام تر و مطمئن ترى خواهیم داشت.

معتقدان به معاد هنگام لزوم، از فداکارى و شهادت در راه هدف هاى مقدّس، به عنوان دریچه اى به جهانى وسیع تر و عالى تر، استقبال مى کنند.

2- توجه به این حقیقت که آثار اعمال و افکار انسان باقى مانده و در جهان دیگر پس از رشد و نمود با مقیاس بزرگترى به سوى او باز مى گردد، و نیکى ها و بدى ها به طور دقیق محاسبه شده، و کیفر و پاداش قطعى خواهد داشت به یقین، در اعمال و رفتار انسان اثر مى بخشد.

این عقیده، سرچشمه اى براى جوشش افکار خیر خواهانه، و محیط مساعدى براى پرورش اعمال صالح، در وجود انسان به وجود آورده و روى طغیان غرائز و احساسات اثر مى گذارد، و به نسبت قدرت این عقیده، انسان را در برابر سرکشى ها کنترل مى نماید.

 

استقلال و بقاى روح

گرچه ماتریالیست ها مى کوشند فکر، ادراک، روح و پدیده هاى روانى را از خواصّ «فیزیکو شیمیایى» مادّه مغزى و سلسله اعصاب معرفى کنند و در نتیجه آن را مادّى بدانند، ولى عجز تفسیرهاى مادّى از «روح و پدیده هاى روانى» نشانه روشنى بر استقلال و عدم مادّیت روح آدمى است، زیرا در پدیده هاى روحى مانند تفکّر، تصوّر و حافظه

[ 54 ]

آثارى مى بینیم که از خواصّ عمومى مادّه نیست از جمله:

1- ما مى توانیم سیّارات عظیم، کهکشان ها، منظومه هاى آسمانى، و یا کوه ها، بیابان ها و دریاهاى پهناور زمین را درست با همان عظمتى که در خارج دارند در فکر خود ترسیم و مجسّم کنیم، در این حالت صورتى بزرگ به بزرگى آسمانها و زمین در ذهن ما نقش مى بندد، و ما این نقشها و صورتهاى ذهنى عظیم را در درون وجود خود مى یابیم.

اکنون این سؤال پیش مى آید که محلّ این صورتها و نقشها کجاست؟

نقشه هاى با عظمت ذهنى ما میلیاردها مرتبه از مغز ما بزرگتر است و سلول هاى مغزى و خواصّ آن نمى تواند محلّى براى ترسیم این نقش ها باشد، مانند این است که بخواهیم نقشه کشور ایران را با همان مقیاس واقعى و عینى روى صفحه کاغذى ترسیم کنیم.

بنابراین باید به نیرویى ماوراى مادّه و نیروهاى جسمانى عقیده داشته باشیم تا بتوانیم این پدیده را تفسیر کنیم و گرفتار مشکل «عدم انطباق بزرگ بر کوچک» نگردیم،یعنى یک نیروى غیر مادّى را بپذیریم تا بتوانیم بوسیله آن، این نقشه ها و صورت هاى عظیم را دریابیم.

2- یکى از خواصّ عمومى مادّه «تغییر و تحوّل دائمى و فرسودگى» است که با گذشت زمان صورت مى گیرد، در حالى که تصّورات ذهنى ما وضع ثابتى دارند، و با گذشت زمان، دگرگون یا فرسوده نمى شوند. به طور مثال اگر دوست جوان خود را، چند سال پیش در مجلسى دیده باشیم، پس از پنجاه سال دیگر هنگامى که به یاد آن جلسه مى افتیم، همان نقشه و صورت ذهنى بدون کوچکترین تغییر، فرسودگى و دگرگونى که در

[ 55 ]

حافظه ما باقى مانده در ذهن ما حاضر مى شود. این امر نشان مى دهد که صورت هاى ذهنى، از خواصّ عمومى مادّه برکنارند و نمى توانند مادّى باشند، زیرا همواره وضع آنها ثابت است.

عدم انطباق کوچک بر بزرگ و عدم دگرگونى صورت هاى ذهنى، دو دلیل از دلایل فلاسفه الهى بر تجرّد و استقلال روح آدمى مى باشد. (دلایل دیگر را مى توانید در کتب فلسفه مطالعه نمایید).

از آنچه گفته شد مى توانیم چنین نتیجه بگیریم که چون روح و پدیده هاى روحى داراى خواصّ عمومى مادّه نیستند، با مرگ جسم از میان نمى روند و پس از جدایى از تن، همچنان به حیات خود ادامه خواهند داد. این موضوع یکى از پایه هاى اثبات امکان معاد و رستاخیز است، اگر چه بدون آن نیز، با دلایلى که در گذشته به آن اشاره شد، مى توان مسأله رستاخیز و معاد را اثبات نمود.

[ 56 ]

سفید

[ 57 ]

 

 

 

 

3
نبوّت

 

مى دانیم آفرینش انسان به خاطر نیاز آفریدگار نبوده، زیرا او از هر نظر بى نیاز است، بلکه «به خاطر تکمیل و تکامل خود انسان بوده» که با پیمودن «راه تکامل» شایستگى بیشترى براى زندگى عالى تر از نظر معنوى و مادّى پیدا کند. بدیهى است پیمودن این راه، نیاز به رهبرانى دارد که با دانش و تقواى فوق العاده خود بتوانند، راهنما و سرمشق مؤثّرى براى همگان باشند، زیرا علوم و دانش هاى ما محدود است، و بسیار اتّفاق مى افتد که در تشخیص راه سعادت و آنچه به نفع ماست، گرفتار اشتباهاتى مى شویم بنابراین باید کسانى باشند که با ارتباط با جهان ماوراى طبیعت، این راه را به درستى، و بدون اشتباه بیابند، و به ما نشان دهند.ما این افراد را «پیامبران» و ارتباط مرموز آنها را با جهان ماوراى طبیعت «وحى» مى نامیم.

* * *

 

[ 58 ]

عصمت پیامبران

پیامبران چون در رهبرى خود لازم است از هر نظر، مورد اعتماد باشند، باید مرتکب هیچ گونه اشتباه، خطا و گناه نشوند، یعنى باید از حیث اشتباه و گناه از طرف خداوند مصونیّت داشته باشند، چرا که در غیر این صورت نمى توانند صددرصد مورد اعتماد باشند، بلکه احتمال اشتباه یا گناه درباره آنان، پایه هاى اعتماد را متزلزل ساخته، و نمى توانند سرمشق خوبى براى همگان باشند تا رفتار، گفتار و افکار آنها مورد اقتباس قرار گیرد.

این مصونیّت از اشتباه و گناه را «عصمت» مى گوییم و کسانى که داراى این صفت هستند «معصوم» مى نامیم.

 

هدف پیامبران

برنامه پیامبران، تعلیم و تربیت انسان، و تحکیم پایه هاى عدالت اجتماعى و مبارزه با هرگونه خرافه و انحراف از توحید، حق و عدالت، و هرگونه فساد و تبعیض نارواست.

قرآن مى فرماید: ( لَقَدْ اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِنَاتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزَانَ لِیَقُومَ الَّناسُ بِالْقِسْطِ; ما پیامبران خود را با دلایل آشکار و کتب آسمانى و قوانین لازم فرستادیم تا مردم جهان را به عدل و داد، رهبرى کنند).(1)

و در مورد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:


1. سوره حدید، آیه 25.

[ 59 ]

( هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّیّنَ رَسُولا مِّنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَ یُزَکِیّهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِن کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلاَل مُّبین; او خدایى است که از میان مردم درس نخوانده پیامبرى را برانگیخت تا سخنان خدا را بر آنها بخواند و آنها را پاکیزه کند و علم و دانش بیاموزد، اگر چه پیش از آن در گمراهى آشکارى بودند).(1)

این است هدف عالى پیامبران و آنچه به خاطر آن فرستاده شده اند.

 

اثبات نبوت

پیامبران براى اثبات رسالت خود، باید گواه زنده و روشنى داشته باشند و این گواه حتماً باید کارى باشد که انجام آن از عهده افراد عادى بشر بیرون باشد، تا اثبات گردد که آنها با جهان ماوراى طبیعت ارتباط دارند و از آن جا الهام و دستور مى گیرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرآن تنها از جنبه ادبى و شیوه «بیان» معجزه نبود، اگر چه جاذبه خاصّى که در لابه لاى عبارات آن نهفته بود به قدرى شدید و


1. سوره جمعه، آیه 2.

[ 60 ]

حیرت انگیز بود که دشمنانش آن را «سحر» مى خواندند و مى گفتند: به
محمد(صلى الله علیه وآله) نزدیک نشوید که سخنان نافذش شما را مسحور مى سازد و به آیین خود مى کشاند! و این خود مى رساند که حتّى دشمنان به «نفوذ خارق العاده قرآن در افکار و دل ها» ایمان داشتند. علاوه بر این از نظر محتویاّت و مضمون، آن چنان بود که در مدّت کوتاهى تحّول فوق العاده اى در محیط جهان آن روز بوجود آورد و تمدّن درخشانى را همراه با یک انقلاب دامنه دار علمى و فکرى پى ریزى کرد.

از این گذشته قرآن در آیات متعدّدى، به یک سلسله اکتشافات علمى اشاره نموده که در آن عصر از نظر همگان و حتّى دانشمندان آن زمان کاملا مکتوم و پوشیده بود و قرن ها بعد مورد توجّه دانش پژوهان جهان قرار گرفت. از جمله مسأله «حرکت زمین(1)، ترکیب گیاهان از سلول هاى نر و ماده(2)، وجود دو نیروى متضاد در درون همه ذرات جهان»(3)(ترکیب اتم ها از الکترون با بار الکتریکى منفى و پروتون با بار الکتریکى مثبت) و «قانون جاذبه عمومى»(4) به روشنى بیان شده است.(5)

روى این جهات باید اعتراف نمود این کتاب که معجزه جاویدان پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) محسوب مى گردد، فرآورده مغز انسان نیست، بلکه از جهان ما فوق طبیعت و از طرف پروردگار بزرگ، بر دل او نازل شده است.


1. سوره نمل، آیه 90.

2. سوره طه، آیه 35.

3. سوره ذاریات، آیه 49.

4. سوره رعد، آیه 2.

5. براى توضیح بیشتر مى توانید به کتاب «قرآن و آخرین پیامبر» صفحات 147 - 200 مراجعه فرمایید.

[ 61 ]

به همین دلیل قرآن در آیات متعددّى، مخالفان و منکران خود را به آوردن کتابى همانند آن دعوت کرده است و با این که مخالفان سر سخت پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى این کار کوشش کردند، هرگز نتوانستند به آن جامه عمل به آن بپوشانند.

قرآن صریحاً مى فرماید:

( قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنسُ وَ الجِْنُّ عَلَى اَنْ یَأْتُوْا بِمِثْلِ هَذَا القُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَو کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِیراً; بگو اگر همه دست بدست هم دهند که همانند قرآن را بیاورند، قادر نخواهند بود).(1)

این ندا را قرآن هم اکنون نیز دارد; و به همه دانشمندان و متفکّران بشر اعلام مى کند که اگر در ارتباط قرآن با خدا تردید دارند، چیزى همانند آن بیاورند، و این عجز عمومى در برابر دعوت مزبور، گواه زنده اعجاز قرآن است.

* * *

 

عدم تحریف قرآن

قرآن کتابى است دست نخورده، زیرا نظام و ترکیب بندى خاصّ آن به گونه اى است که نمى توان چیزى بر آن افزود، و یا از آن کم کرد و اگر کسى چنین کند، بسیار زود شناخته خواهد شد. علاوه بر این جمع کثیرى از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) از همان آغاز نزول قرآن، تمامى آیات آن را مى نوشتند، تا از دستبرد و تحریف مصون بماند، این عدّه که نامشان در تواریخ ثبت شده است به نام «کُتّاب وحى» یا «کاتبان وحى» معروفند و على(علیه السلام)یکى از معروف ترین آنان بود.


1. سوره إسراء، آیه 88.

[ 62 ]

از این گذشته - به شهادت تاریخ - صدها نفر از مسلمانان در زمان خودِ پیامبر(صلى الله علیه وآله) و هزاران نفر در قرون بعد آیات قرآن را حفظ کرده، در هر مناسبتى براى مردم مى خواندند، این عده را «حافظان قرآن» مى نامند.

این سنّت امروز هم ادامه دارد و هم اکنون هزاران حافظ کل قرآن در کشورهاى اسلامى وجود دارد بنابراین وضع نگهدارى و ضبط قرآن وسیله کُتّاب وحى و حافظان قرآن و همچنین سبک خاصّ آن همه گواه اصالت آن است.

از اینجا روشن مى شود که چرا قرآن دست نخورده باقى مانده و کمترین تغییر و تحریفى در آیات آن رخ نداده است.

 

محتواى دعوت اسلام

دعوت اسلام همانند دعوت همه ادیان آسمانى نخست به توحید و یگانگى خدا و مبارزه با هرگونه شرک و پرستش غیر خداى یگانه است، و به همین دلیل نخستین جمله اى که یک تازه مسلمان باید بگوید لااله الاالله (شهادت به یگانگى خدا)، و اشهد اَن محمداً رسول الله (شهادت به رسالت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)) است. و هرکس، با ایمان واقعى به این دو جمله بدون نیاز به هیچ گونه تشریفات دیگر در زمره مسلمانان قرار خواهد گرفت. و چنان که در سابق نیز اشاره شد، روح توحید بر همه محتویات دعوت اسلام حکومت مى کند، «و وحدت دین وحدت جامعه انسانى، وحدت نژادها و کشورها را» در پرتو ایدئولوژى واحد اسلامى در بر مى گیرد.

[ 63 ]

پس از اصل توحید، برنامه اسلام، دعوت به عدالت، بندگى پروردگار، تقوى و پرهیزکارى، پاکى، امانت، حذف تبعیضات ناروا، کار و کوشش و علم و دانش است. اسلام به تفکّر و اندیشه و پرهیز از هرگونه اختلاف و تشتّت دعوت مى کند:

( قُلْ إِنَّمَآ أَعِظُکُم بِوَاحِدَة اَن تَقُومُوا للهِِ مَثْنَى و فُرَادَى ثُمَّ تَتَفَکَّروُا; بگو تنها شما را به یک چیز دعوت مى کنم و آن این که براى خدا، تنها یا دسته جمعى قیام کنید، و سپس فکر و اندیشه خویش را بکار اندازید).(1)

اسلام پیشنهاد مى کند که دین را از طریق آزادى آمیخته با منطق و استدلال بپذیرند، نه با اکراه و اجبار زیرا ایمان و عقیده، قابل اجبار نیست:

( لاَاِکْرَاهَ فِى الدِّینِ قَدتَّبَیَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ الغَىِّ; در دین اکراه و اجبارى نیست چرا که راه حق از گمراهى، آشکار است).(2)

 

اسلام آخرین دین آسمانى

همان گونه که یک انسان باید دوره هاى مختلف آموزشى و تربیتى را طى کند تا به سطح تحصیلات نهایى برسد (مانند دوره دبستان، دبیرستان و... از نظر مذهبى و آموزش دینى نیز جهان بشریّت دوره هاى مختلف تکاملى را پیموده تا به دوره نهایى که اسلام است رسیده است.


1. سوره سبا، آیه 46.

2. سوره بقره، آیه 256.

[ 64 ]

روزى در مکتب «نوح(علیه السلام)»; نخستین پیامبر اولوالعزم(1) و سپس در مکتب «ابراهیم(علیه السلام)» بعد در مکتب «موسى(علیه السلام)» و سپس در مکتب «عیسى(علیه السلام)» و در پایان در مکتب «محمّد(صلى الله علیه وآله)» پیامبر اسلام که در حقیقت دوره عالى و نهایى تربیت الهى است; پرورش مى یابد. به این ترتیب «اسلام» آخرین دین آسمانى است و قرآن مجید با صراحت به این حقیقت گواهى مى دهد:

( مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ اَبَآ اَحَد مِنّ رِّجَالِکُم وَ لَکِن رَّسُولَ اللهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیّنَ; محمّد پدر کسى از شما نبود (او رابطه خاصّى با شما ندارد) او فرستاده خدا و آخرین پیامبران بود).(2)

در این جا ممکن است سؤالى پیش آید که ثابت و نهایى بودن یک آیین با تحوّل روح و جسم انسان و تغییر نیازمندى هاى او چگونه سازگار است، در حالى که هر عصر و دورانى، ویژگى ها و نیازمندى هاى مخصوص به خود را دارد؟

پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست: محتویّات دعوت دین اسلام و تعلیمات و قوانین آن بر دو گونه است:

الف) یک سلسله اصول و تعلیمات ثابت که بر اساس ویژگى ها و


1. پیامبران اولوالعزم پیامبرانى هستند که آیین و کتاب جدیدى آوردند، آنها پنج نفرند، که نامشان در بالا ذکر شده است، نام کتاب آسمانى نوح و ابراهیم «صحف» و نام کتاب آسمانى موسى «تورات» و کتاب آسمانى مسیح «انجیل» و کتاب آسمانى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)«قرآن» است.

2. سوره احزاب آیه 40

باید توجه داشت که معناى اصلى و اوّلى «خاتم» از نظر فرهنگ هاى عربى پایان دهنده است، و اگر به انگشتر خاتم مى گویند به خاطر این است که در قدیم مهر مخصوص هرکس روى انگشتر او بود و در پایان هر نامه یا عهدنامه آن را مى زد.

[ 65 ]

فطریّات ثابت انسانى بنا شده است، مانند عدالت، صلح، مبارزه با
تبعیضات ناروا، آزادگى، پاکى، وفاى به پیمان، راستى، درستى، امانت، نیکى به همگان، فداکارى، جهاد در راه حق، مبارزه با فساد، محبّت و صمیمیّت، اطاعت از فرمان خدا و دورى از ظلم، تجاوز، تن بذلّت دادن، اختلاف و پراکندگى، بى بند و بارى، دروغ، تزویر و ده ها اصول ثابت و تغییرناپذیر دیگر که اگر مثلا میلیون ها سال بر انسان بگذرد هرگز بى دادگرى خوب و عدالت بد نخواهد شد.

قسمت مهمّ تعلیمات اسلام مربوط به این حقایق است و اینها اصولى است که در هیچ عصر و زمانى دگرگونى پیدا نمى کند.

ب) قسمت تحوّل پذیر که از نیازمندى هاى انسان که با گذشت زمان دگرگون مى گردد سرچشمه مى گیرد. به عنوان مثال چگونگى مناسبات و پیمان هاى کشورهاى اسلامى با غیر مسلمانان، مناسبات سیاسى، اقتصادى و مانند اینها... تاکتیک هاى دفاعى، وسایل مورد نیاز براى دفاع و مسائل دیگرى از این قبیل، همه تحوّل پذیرند و تردیدى نیست که این امور با ویژگى هاى هر عصرى دگرگون مى گردد. دستورهاى اسلامى در این قسمت یک سلسله کلیّات وسیع است که مى تواند بر نیازمندى هر عصرى منطبق گردد و آنها را تأمین کند، به عنوان مثال در مورد وسایل دفاعى و آرایش نیروهاى نظامى، قرآن مى فرماید:

( وَ أَعِدُّواْلَهُم مَّا أسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّة وَ مِن رِّبَاطِ ألْخَیْلِ تُرْهِبوُنَ بِهِ عَدُوَّاللهِ وَ عَدُوَّکُمْ; نیرویى که در توان دارید براى مقابله با دشمنان، فراهم سازید، و مرکب ها (اسب هاى ورزیده) را آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود را بترسانید).(1)


1. سوره انفال، آیه 60.

[ 66 ]

قابل توجّه این که در این آیه پس از دستور به یک اصل کلى «آمادگى هر چه بیشتر براى دفاع در برابر دشمنان و بدست آوردن هرگونه نیرو و وسیله لازم براى این کار» با صراحت مى فرماید منظور از این آمادگى، تهاجم و آدم کشى نیست بلکه منظور «ارعاب» و ترسانیدن دشمن است تا از آمادگى شما بیمناک شوند و دست به اسلحه نبرند و در نتیجه جنگى رخ ندهد.

این یک نمونه از دستورهاى کلّى اسلام، براى تأمین نیازمندى هاى جامعه اسلامى در هر عصر و زمان است، و مانند آن در سایر مسائلى که با گذشت اعصار و قرون دگرگون مى شود نیز دیده مى شود.

در حقیقت اسلام در این قسمت یک سلسله کلیّات ثابت دارد که خصوصیّات و جزئیّات آن در هر عصر و زمانى بر اساس نیازمندى هاى آن زمان خواهد بود.

به علاوه پیشوایان و مراجع دینى اختیاراتى دارند که حدود آن به طور دقیق در فقه اسلامى تعیین شده و با استفاده از این اختیارات در موارد لزوم مى توانند نیازمندى هاى ویژه یک محیط یا یک زمان را تأمین کنند. حکم معروف تحریم موقّتى «تنباکو» و محاصره اقتصادى یک شرکت استعمارى خارجى که به وسیله یکى از مراجع دینى براى قطع نفوذ بیگانگان در سال 1309 هجرى قمرى صادر شد، از این قبیل است. این بخش را در اسلام «حکم فقیه» مى نامند.

 

جانشینان پیامبر(صلى الله علیه وآله)

پیامبر اسلام نمى توانست اسلام را که همچون نهالى نو خواسته در معرض همه گونه خطرات بود، و نیاز شدیدى به مراقبت و نشر تبلیغ

[ 67 ]

داشت، بحال خود واگذارد و براى بعد از وفات خود پیش بینى لازم را نکند.

از سوى دیگر نمى توانست این امر را به انتخاب مردم نیز واگذار کند، چرا که جانشینان پیامبر(صلى الله علیه وآله) باید صفات ویژه پیامبر را از «علم، تقوا و مقام، عصمت» داشته باشند. بدیهى است آگاهى بر وجود این صفات در کسى، جز براى خداوند ممکن نیست چون اینها امورى نیستند که با مشاوره و انتخاب مشخّص گردند.

به همین دلیل روشن، باید جانشینان پیامبر(صلى الله علیه وآله) به وسیله خود او و از طرف خداوند تعیین گردند، و لذا پیامبر اسلام در طول عمر خود - به خصوص در سال آخر که احساس مى کرد وفاتش نزدیک شده - جانشین خود، على(علیه السلام) را به مناسبت هاى گوناگون معرّفى نمود، و داستان «غدیر خم» را که شنیده اى در تمام تواریخ اسلامى ثبت گردیده یکى از این موارد است.

این جریان در سال آخر عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از بازگشت از حجّة الوداع (آخرین حج) در سرزمینى به نام «غدیر خم» صورت گرفت، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آنجا على(علیه السلام) را در مقابل دیدگان ده ها هزار تن به طور رسمى به جانشینى خود تعیین نمود.

متأسّفانه بعضى روى جهات مختلفى به این وصیّت پیامبر(صلى الله علیه وآله)عمل نکرده و سرچشمه شکافى در میان مسلمانان شدند.

به همین صورت یازده تن دیگر از دودمان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که بر جاى او نشستند نیز از طرف امام پیشین تعیین شدند که اسناد آن در کتب معتبر حدیث ما ثبت شده است.

[ 68 ]

دوران امامت هریک از این پیشوایان و مدّتى که پس از وفات امام پیشین عهده دار زعامت خلق بودند، به ترتیب چنین است:

امیرمؤمنان على(علیه السلام) 29 سال.

امام حسن(علیه السلام) 10 سال.

امام حسین(علیه السلام) 11 سال.

امام على بن الحسین(علیه السلام) 34 سال.

امام محمّد باقر(علیه السلام) 19 سال.

امام جعفر صادق(علیه السلام) 34 سال.

امام موسى کاظم(علیه السلام) 35 سال.

امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) 20 سال.

امام محمّد تقى(علیه السلام) 17 سال.

امام على النقى(علیه السلام) 34 سال.

امام حسن عسگرى(علیه السلام) 6 سال.

و حضرت مهدى حجة بن الحسن(علیه السلام) که هم اکنون زنده است و مأموریّت دارد به هنگام آمادگى کافى در جهان و عجز و ناتوانى قوانین بشرى از اصلاح وضع دنیا، پرچم عدالت را برافرازد و با استمداد از اصول معنوى و ایمان جهانى آباد و مملوّ از صلح و عدالت را بسازد.

بنابراین انتخاب امامان منحصراً از طریق نصب پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امام پیشین و در حقیقت از طرف خداوند است چرا جز خدا نمى تواند شایستگى آنها را تشخیص دهد.

از این گذشته به شهادت تاریخ اسلام، صفات و ویژگى هایى در على(علیه السلام)و همچنین امامان دیگر وجود داشته که شایستگى زعامت و

[ 69 ]

رهبرى مسلمانان را به آنها اختصاص مى داد، مطالعه تاریخ و منابع حدیث اسلامى نشان مى دهد که هیچ یک از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) در علم، دانش، تقوا، فضیلت و سایر صفات عالى انسانى به پایه على(علیه السلام)نمى رسیدند.

 

وظایف و شرایط امام(علیه السلام)

رهبرى در اسلام شرایط سنگینى دارد. رهبر و پیشواى الهى باید از همه مردم آگاه تر، داناتر، و شجاع تر باشد و چنان که گفتیم از هرگونه گناه، خطا و اشتباه مصونیّت داشته باشد.

پیامبر و امام در عین این که «رهبرى مذهبى» را بر عهده دارند، از نظر حکومت اسلامى به عنوان «رهبر اجتماع» تمام وظایف و مسؤولیّت هاى حکومت را به عهده دارند و داراى صفات و شایستگى هاى لازم براى چنین مسؤولیّتى خواهند بود.

پیامبر بنیان گذار دین و امام حافظ آن است، و هر دو از طرف خداوند تعیین مى شوند، با این تفاوت که بر پیامبر «وحى» نازل مى گردد، ولى امام تنها وارث علوم و دانش هایى است که بر پیامبر نازل شده و وحى بر او نازل نمى گردد اما به همه کلیّات و جزئیّات آیین او احاطه کامل دارد. امام همچون پیامبر نقش سازندگى خاصّى دارد و از هرگونه فداکارى و بهره بردارى از امکانات گوناگون به سود جامعه اسلامى فروگذار نمى کند.

نقش امام حسین(علیه السلام) در مبارزه با منافقان و واژگون کردن دستگاه هاى ظلم و بیدادگرى، و نقش امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) در نشر

[ 70 ]

معارف اسلامى و علوم دیگر، و نقش امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) در دفاع از عقاید اسلامى و رهبرى فکرى در برابر هجوم افکار بیگانه به هنگام گسترش دامنه اسلام به کشورهاى بزرگ جهان، و همچنین نقش سایر امامان(علیهم السلام) هر کدام در شرایط خاصّ خود، قابل انکار نیست.

بنابراین هریک از این پیشوایان بزرگ در عصر خود با توجّه به شرایط خاصّ آن عصر، علاوه بر مأموریّت و وظایف مشترکِ زعامت دینى، رسالت خاصىّ به عهده داشتند که در انجام آن از هرگونه فداکارى خوددارى نمى کردند.

[ 71 ]

 

 

 

بخش سوّم:
دستورات و مقررات اسلام

 

 

 

 

   *فصل اوّل عبادت ها و نیایش ها

   *فصل دوّم رابطه انسان ها با یکدیگر

   *فصل سوّم اقتصاد اسلامى

   *فصل چهارم جهاد و دفاع در اسلام

   *فصل پنجم قضاوت و دادرسى و قوانین جزا در اسلام

[ 72 ]

سفید

[ 73 ]

دستورات اسلام که در حقیقت سراسر زندگى انسان را

در بر مى گیرد بطور کلى به دو بخش تقسیم مى گردد:

1- رابطه انسان با خدا (عبادتها و نیایشها)

2- رابطه انسان ها با یکدیگر.

 

 

 

 

1
عبادت ها و نیایش ها

 

در این بخش انسان مى کوشد با توجّه مخصوص به پروردگار، راز و نیاز با او و نیایش به درگاه پاکش، روح خود را از جهان مادّه برتر ساخته، قلب و جان خود را از آلودگى به گناه شسته و صفات برجسته انسانى را در خود پرورش دهد، و با استمداد از قدرت و عظمت پروردگار، یأس و نومیدى را از خود دور سازد، همواره بیاد خدا بوده، و در برابر او احساس مسؤولیت کند.

قرآن مجید مى فرماید:

( و اَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکْرِى; و نماز را براى یاد من بپادار).(1)


1. سوره طه، آیه 14.

[ 74 ]

بنابراین روشن است که سود و نتیجه عبادات و نیایش ها متوجّه عبادت کنندگان مى شود.

«اثر تربیتى» عبادات - در صورتى که با توجّه مخصوص و آداب خاصّش انجام شود - قابل انکار نیست، به طور قطع خدا نیازى به نیایش ما ندارد و این ما هستیم که با نیایش و عبادت او به «نتایج بزرگ تربیتى و اخلاقى» مى رسیم.

به گفته دکتر «الکسیس کارل» دانشمند و محقّق معروف:

«هنگامى که کلمات منطقى براى امیدوارى نمى توان یافت، نیایش، انسان را امیدوار مى کند، «و قدرت ایستادگى در برابر حوادث بزرگ» را به او مى بخشد، این کیفیّت ممکن است در همه کس آشکار گردد».(1)

در جاى دیگرى از کتاب خود مى گوید: «نیایش بر روى صفات و خصائل انسان اثر مى گذارد بنابراین باید نیایش را پیوسته انجام داد».(2)

در ادامه مى گوید:

«اجتماعاتى که احتیاج به نیایش را در خود کشته اند معمولا از فساد و زوال مصون نخواهند بود».(3)

اثر عبادت و نیایش به قدرى عجیب و سریع است که حتّى گاهى در جسم انسان آثار شگفت آورى از خود ظاهر مى سازد و از طرق حسّى آثار آن را مى توان مشاهده نمود.

به گفته همان دانشمند:


1. نیایش، صفحه 137.

2. نیایش، صفحه 12.

3. نیایش، صفحه 17.

[ 75 ]

«نتایج نیایش را با علم نیز مى توان دریافت، زیرا نیایش نه تنها بر روى حالات عاطفى، بلکه بر روى کیفیّات بدنى نیز اثر مى کند، و گاهى در چند لحظه یا چند روز بیمارى جسمى را بهبود مى بخشد».(1)

عبادات اسلامى ساده، سهل و آسان است و همه به راحتى مى توانند آن را انجام دهند حتى براى بیماران و افراد ناتوان تسهیلات فراوانى قائل شده است.

قابل توجّه این که نیایش ها و عبادت هاى اسلامى علاوه بر آثار عاطفى، روانى، اخلاقى و به طور خلاصه جنبه هاى فردى، «اثرات اجتماعى» قابل ملاحظه اى دارد، به عنوان مثال این را در سه عبارت مهم نماز، روزه، و حج بررسى مى کنیم:

 

نماز

«نماز» یکى از مهم ترین عبادات و نیایش هاى اسلامى است و در هر شبانه روز پنج نوبت در نهایت سادگى، صفا و معنویت انجام مى گردد. علاوه بر آثار تربیتى و اخلاقى، تقویت روح ایمان و شستشوى مغز و دل از آثار گناه، هر مسلمانى را موظّف مى کند که تن و لباس خود را همواره پاک و پاکیزه گرداند. چرا که یکى از شرایط آن طهارت و پاکیزگى است، و چون یکى از شرایط آن غصبى نبودن لباس و مکان نمازگذار است، به انسان توصیه مى کند که از هرگونه تجاوز و تعدّى به اموال دیگران و تملّک نامشروع دسترنج آنان خوددارى نماید. و از


1. نیایش، صفحه 137.

[ 76 ]

آن جا که باید به طور دقیق در اوقات خاصّى انجام شود، انضباط و وقت شناسى را به انسان مى آموزد، و انسان را به سحرخیزى که رمز پیروزى بسیارى از مردان موفّق جهان است عادت مى دهد.

مى دانیم بهتر است نماز به جماعت گذارده شود و همه در یک صف بدون هیچ گونه امتیازى در پیشگاه خدا بایستند، و این مراسم مهیّج معنوى را انجام دهند، به همین دلیل مى توان گفت: نماز جماعت درسى از مساوات، برادرى، برابرى، هم آهنگى و اتّحاد است.

 

روزه

«روزه» یکى دیگر از عبادات اسلامى است که از نظر اخلاقى «درس مقاومت و پایمردى، تسلّط بر خویشتن و کنترل هوس هاى سرکش» را به انسان مى آموزد.

از نظر اجتماعى «انسان را به فکر گرسنگان و محرومان» و همدردى با آنان مى اندازد، علاوه بر اینها «اثرات بهداشتى و درمانى» آن از نظر شستشو و خانه تکانى بدن از موادّ زاید مصرف نشده غذایى که به طور معمول به صورت چربى هاى مزاحم و اضافه وزن در مى آید و عامل بسیارى از ناراحتى هاى جسمى مى گردد، قابل انکار نیست، و به همین دلیل روزه یکى از عوامل مهم پیشگیرى یا درمانى در برابر بسیارى از بیمارى ها محسوب مى گردد.

 

حج

تشکیل کنگره عظیم جهانى مسلمانان یکى دیگر از شاهکارهاى

[ 77 ]

دستورات نیایشى اسلام است. مراسم حج به قدرى تکان دهنده، بى آلایش و آمیخته با برادرى، صمیمیّت و مساوات است که هرکس را بدون استثنا تحت تأثیر عمیق خود قرار مى دهد. مراسم این اجتماع که هر ساله میلیونها نفر از مسلمانان سراسر جهان در آن شرکت مى جویند، و همه نژادها، رنگ ها، زبان ها و ملّت ها را بدون هیچ گونه تفاوت و امتیازى در بر مى گیرد، به گونه اى است که از یک سو انسان را از قشرهاى مادّى آمیخته با خشونت و مزاحمت خارج کرده، و به محیطى مملوّ از صفا، روحانیت و وارستگى کشانده و عواطف را تلطیف و احساسات را زنده تر مى سازد.

و از سوى دیگر مى تواند به عنوان یک کنگره ملى در سطح جهانى موجب همبستگى هرچه بیشتر در زمینه هاى سیاسى، اقتصادى و اجتماعى مسلمانان جهان گردیده و، قشرهاى مختلف جوامع اسلامى را فشرده تر و متّحدتر ساخته، و مبادلات فکرى و انسانى را در میان آنان تسریع کند.

مطالعه سایر نیایش ها و عبادات اسلامى نیز نشان مى دهد که هر کدام به نوعى داراى آثار دو جانبه، «اخلاقى» و «اجتماعى» هستند، و به این ترتیب آنچه در آغاز این بحث گفتیم که ثمرات و آثار سودمند این عبادت ها و نیایش ها به خود ما باز مى گردد با این توضیحات روشن تر مى شود.

[ 78 ]

سفید

[ 79 ]

 

 

 

 

2
رابطه انسان ها با یکدیگر

 

در این فصل دستورات و مقرّرات اسلامى مربوط به اجتماع مطرح مى شود. اسلام با دستورهاى ویژه خود، به پیروان خود مى آموزد چگونه باشند، چگونه زندگى کنند، و وظایف خود را در برابر اجتماع چگونه ادا نمایند.

حقوقى که مسلمان به انجام آن موظف است بسیار وسیع، گسترده و متنوع است.

از حقّ استاد و معلّم، پدر و مادر، دوستان و همسایگان، «برادران دینى و همنوعان به طور کلى» گرفته، تا حقوقى مانند حقّ حیوانات و امثال آن.

از نظر اسلام انسان به عنوان یک عضو از اعضاى پیکر اجتماع، تا آن جا اهمیّت دارد که «چیزى با خون و جان او برابرى نمى کند».

قرآن مجید مى فرماید:

( مَنْ قَتَلَ نَفْسَاً بِغَیْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِى الاَْرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ الناَّسَ جِمِیعاً وَ مَنْ اَحیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً; هرکس انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فتنه و

[ 80 ]

فسادى در روى زمین، به قتل برساند چنان است که گویى همه مردم را کشته و هرکس انسانى را از مرگ رهایى بخشد چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است).(1)

شکّى نیست که با توجّه به همبستگى افراد و اعضاى پیکر جامعه انسانى، فقدان یک فرد، روى همه اجتماع اثر مى گذارد و «فرد به این صورت، عین اجتماع» مى شود.

پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) فرمود:

«افراد با ایمان همچون اعضاى یک پیکرند، هنگامى که عضوى از آن به درد آمد، تمامى اعضا به خاطر آن ناراحت مى شوند».

سخنور نامى «سعدى شیرازى» در شعر معروفش از همین حدیث نبوى الهام گرفته است:

بنى آدم اعضاى یکدیگرند *** که در آفرینش زیک گوهرند

چه عضوى بدرد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار

همان طور که مى دانیم در اسلام «مسأله نژاد، رنگ پوست بدن و منطقه جغرافیایى مطرح نبوده، و همه جوامع انسانى» بر اساس یک همبستگى معنوى و ایدئولوژى مشترک (ایمان به خدا و پیامبران الهى و توجّه به عمل صالح) مى توانند کشور واحدى را در سراسر کره زمین به وجود آوردند به گونه اى که مرزهاى نژادى و جغرافیایى در آن محو گردیده و همه انسان ها داراى یک قانون، یک حکومت و یک برنامه باشند.

* * *


1. سوره مائده، آیه 32.

[ 81 ]

روابط مسلمانان با سایر ملل

در این جا نیز اسلام دستورهاى دو جانبه اى دارد:

از یکسو: براى حفظ استقلال و اصالت جامعه اسلامى ترتیبى اتخاذ نموده که از هضم شدن مسلمانان در جوامع غیر اسلامى و یا نفوذ دیگران در شئون حیاتى آنها مصون بمانند، و به همین جهت به مسلمانان دستور مى دهد که غیر مسلمانان را تکیه گاه و محرم اسرار خودتان قرار ندهید:

( لاَ تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِّنْ دُونِکُمْ لاَ یَأْلُونَکُمْ خَبَالاً; اسرارتان را در اختیار بیگانگان نگذارید چرا آنها از هر شر و فسادى درباره شما فرو گذارى نخواهند کرد!(1)

و نیز دستور مى دهد با آنها که از در دشمنى در آمده اند طرح دوستى نریزید، مگر این که در وضع خود تجدیدنظر کرده و دست از خصومت باز دارند.

قرآن مجید مى فرماید:

( لاَّتَجِدُ قَوْماً یُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ یُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ )«هرگز نمى بینى کسانى که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند طرح دوستى با دشمنان خدا و پیامبر بریزند).(2)

از سوى دیگر: براى این که جوامع اسلامى بتوانند به صورت «یک واحد پر قدرت و فعّال جهانى» زندگى کنند و از جنبه هاى مثبت دیگران با احترام متقابل و شرایط صحیح بهره ببرند، اجازه مى دهد که با همه «اهل


1. سوره آل عمران، آیه 118.

2. سوره مجادله، آیه 22.

[ 82 ]

کتاب» (پیروان پیامبران پیشین) همزیستى مسالمت آمیز داشته باشند، و حتّى از آنها به صورت یک اقلیّت در کشورهاى اسلامى حمایت کنند و مادامى که دست به جنایتى نزده اند حقوق آنها را محترم شمارند.

این گونه اقلیّت ها در فقه اسلامى «اهل ذمّه» (هم پیمانان) نامیده مى شوند و شرایط خاصّى دارند که آن را «شرایط ذمّه» مى نامند و موظّفند که آن شرایط را دقیقاً رعایت کنند.

اگر مصالح مسلمین ایجاب کند مى توانند با دیگران معاهداتى داشته باشند، مشروط بر این که این پیمان ها هیچ گونه خدشه و لطمه اى به حیثیّت، استقلال و منافع مسلمین وارد نسازد و البتّه در صورت عقد پیمان باید تا زمانى که از ناحیه طرف مقابل نقض نشده، نسبت به پیمان هاى خود وفادار بمانند.

وفاى به عهد و پیمان در اسلام یک حکم عمومى است، و باید درباره مسلمانان و غیر مسلمانان یکسان اجرا گردد و به عذر این که طرف مقابل مسلمان نیست، نمى توان پیمان او را شکست.

 

اسلام و نظارت همگانى

در اسلام به همه افراد به عنوان یک وظیفه واجب دستور داده شده که دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد کنند.

این دو وظیفه که در فقه اسلام به نام «امر به معروف» و «نهى از منکر» معروف است، همه مسلمانان را ملزم مى کند که بر وضع اجتماع خود نظارت صحیح و دائمى داشته باشند و اگر کسى از راه حق و عدالت منحرف گردید به راه راست دعوت کنند، و اگر مرتکب خلاف، گناه، یا تجاوزى شد از آن کار باز دارند.

[ 83 ]

اهمّیت امر به معروف و نهى از منکر به قدرى است که از فروع مهمّ اسلامى شناخته شده و قرآن مجید درباره آن مى فرماید:

( کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ; شما بهترین امتى بودید که به سود مردم در جهان قدم گذاردید چرا که شما امر به معروف و نهى از منکر مى کنید).(1)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«آن کس که نه با دست و نه با زبان و دل با فساد مبارزه نکند «مرده زنده نماست»!(2)

اجراى این دو وظیفه مهم که در واقع از آثار و حقوق متقابل زندگى دسته جمعى است، به هر مسلمانى اجازه مى دهد که روح «اجتماعى بودن» را به طور کامل در خود حفظ کرده و از مرحله فردیّت گام بیرون نهاده و چیزى جز اجتماع نبیند، هر فردى خود را در برابر همه افراد اجتماع مسؤول دانسته و اجتماع هم خود را در برابر هر فرد مسؤول ببیند، در موقع لزوم انتقاد کرده، و به هنگام نیاز پیشنهاد دهند و خلاصه در ساختن اجتماع خود - از هر نظر - سهیم باشند چرا که در زندگى دسته جمعى خوشبختى و بدبختى افراد اجتماع به هم پیوسته است و نمى توانند در برابر رفتار یکدیگر بى تفاوت بمانند


1. سوره آل عمران، آیه 110.

2. نهج البلاغه کلمات قصار.

[ 84 ]

سفید

[ 85 ]

 

 

 

 

3
اقتصاد اسلامى

 

از آن جا که سعادت و پیروزى معنوى یک جمعیّت بدون «اقتصاد غنى و سالم» ممکن نیست، اسلام به عنوان یک مذهب پیشرو و مترقّى این مسأله مهم را در متن برنامه هاى خود گنجانیده است.

اکنون به بررسى فشرده یعنى از قوانین اقتصاد اسلامى مى پردازیم:

 

زکات

اسلام براى کم کردن فاصله طبقاتى در میان مسلمین قانون «زکات» را تشریع کرده و به ثروتمندان دستور داده است تا سهم عادلانه اى از اموال و درآمدهاى فردى خود را به عنوان زکات به بیت المال اسلام بپردازند. این اموال که روى هم رفته، رقم مهمّى را تشکیل مى دهد، نقش مؤثّرى در مبارزه با فقر و کم کردن فاصله طبقاتى و کمک به عمران و آبادى دارد.

در سخنان پیشوایان اسلام مى خوانیم که مقدار «زکات» به قدرى

[ 86 ]

دقیق تعیین شده که اگر همه کسانى که زکات بر آنها واجب است به وظیفه خود عمل کرده و آن را بپردازند مى توان بکلى فقر را از جامعه اسلامى ریشه کن ساخت. وجود فقر تنها به خاطر این است که عده زیادى از اطاعت این دستور حیاتى امتناع مىورزند و آنها در پیشگاه خداوند بزرگ مسئولند.

مصارف هشتگانه زکات هدف، اهمّیت و نقش تشریع این حکم اسلامى را در ساختن یک اجتماع سالم منعکس مى سازد. قرآن مجید این «موارد هشتگانه» را چنین شرح مى دهد:

( اِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلفُقَرَآءِ وَ المَسَاکِینِ وَ العَامِلِینَ عَلَیْهَا وَ المُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِى الرِّقَابِ وَ الغَارِمِینَ وَ فِى سَبِیلِ اللهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ; زکات اموال باید تنها در مورد «فقیران»، «مستمندان»، «کسانى که براى جمع آورى آن مى کوشند» (به تناسب کار و زحمتشان)، «جلب و جذب غیر مسلمانان به اسلام»، «خریدن و آزاد ساختن غلامان»، «اداى دین بدهکارانى که از پرداختن بدهى خود عاجزند»، «افرادى که در سفر وا مانده اند» و «در راه خدا» (هرگونه کار خیر و عام المنفعه) مصرف گردد).(1)

با توجّه به این که مصرف اخیر (فى سبیل الله) که یکى از مصارف هشتگانه زکات است مفهوم وسیعى داشته و کلیّه امور عمرانى، گسترش فرهنگ، بهداشت، ساختن پل ها، راه ها، بیمارستان ها و مدارس را شامل مى گردد، نقش مهمّ این مالیات اسلامى، در عمران و آبادى به خوبى آشکار مى شود.


1. سوره توبه، آیه 60.

[ 87 ]

خمس

«خمس» به معنى پرداختن «20 درصد» از مازاد درآمد سال پس از کسر تمام هزینه هاى زندگى سالانه و یکى از اقلام مالیات هاى اسلامى است که به منظور تأمین زندگى نیازمندان و مبارزه با فقر، توسعه تبلیغات اسلامى و تأمین سایر نیازمندى هاى مادّى و معنوى جامعه اسلامى تشریع شده است.

خمس به همه در آمد تعلق نمى گیرد، بلکه مربوط به مازاد از مخارج سالانه است، بنابراین کسانى که مخارجشان از درآمدشان بیشتر و یا مساوى است هیچ گونه وظیفه اى در این قسمت ندارند، و تنها کسانى که در آمدشان از مخارجشان بیشتر است باید 20 درصد باقیمانده درآمد سال خود را به بیت المال بپردازند و این رقمِ قابل توجّهى براى بیت المال اسلام محسوب شده و به مسلمین امکان مى دهد که بسیارى از مشکلات مادّى، اجتماعى و دینى را حل کنند.

البتّه خمس منحصر به مازاد در آمد کسب و کار نیست، بلکه در معدن، غوص (آنچه به وسیله غوّاصى از دریا خارج مى شود)، گنج هاى بدون صاحبى که از زیر خاک بیرون مى آورند، و در غنایم جنگى نیز خمس واجب است، در این موارد خمس به همه درآمد تعلق مى گیرد و تنها هزینه هاى انجام کار از آن کسر مى شود.

طرز تقسیم خمس و تعیین مصارف دقیق آن در فقه اسلامى مذکور و شرح آن از عهده این بحث فشرده خارج است.

 

 

[ 88 ]

انفاق

مسأله انفاق (بخشش در راه خدا) گرچه از واجبات نیست ولى اسلام فوق العاده به آن اهمیّت داده و آیات زیادى از قرآن مجید به آن اختصاص یافته است.

این انفاق هاى مستحبّى یکى دیگر از عوامل توزیع عادلانه ثروت و مبارزه با فقر و توسعه فاصله طبقاتى است. انفاق ممکن است نسبت به اشخاص انجام گیرد و یا به صورت مؤسسّات خیریّه اى درآید و با برنامه خاصى به وسیله نیکوکاران توزیع گردد و از این نظر تفاوتى نیست بلکه صورت دوّم غالباً مؤثرتر و مفیدتر خواهد بود.

 

وقف و اموال عمومى

یکى دیگر از موضوعاتى که به هدف توزیع عادلانه ثروت و مبارزه با فقر و یا تمرکز سرمایه، کمک مؤثّرى مى کند، مسأله وقف و اموال عمومى است.

وقف بر دو قسم است: وقف عام و وقف خاص.

در وقف خاص منافع یک مال به عده مخصوصى اختصاص داده مى شود (مانند فرزندان واقف)، ولى در وقف عامِ که اکثر موارد وقف را تشکیل مى دهد - عین موقوفه به عموم یا بخش عظیمى از اجتماع تعلّق پیدا کرده و جزو اموال عمومى مى گردد.

تشویق اسلام به مسأله وقف، و اقدام پیشوایان بزرگ به آن، سبب شده بخش قابل توجّهى از اموال از شکل خصوصى درآمده و رنگ عمومى به خود گیرد و در خدمت توده هاى عظیم اجتماع به کار افتد،

[ 89 ]

که این خود گام دیگرى براى توزیع عادلانه ثروت محسوب مى گردد.

 

مالکیّت در اسلام

از نظر اسلام، مالکیّت «واقعى و مطلق» مخصوص خداست و مالکیّت او نسبت به همه چیز و همه موجودات در پهنه جهان هستى، مالکیّت حقیقى است و جنبه «تکوینى» دارد، نه قراردادى و قانونى و تشریعى چرا که او آفریدگار همه چیز و مدیر و مدبّر آنهاست:

( لَّهُ مَا فِى السَّمَواتِ وَ مَا فِى الاَْرْضِ; آنچه در آسمان ها و زمین است از آن اوست).(1)

بنابراین مالکیّت دیگران باید با اجازه و فرمان خدا و طبق قوانین او صورت گیرد.

 

مالکیّت شخصى و کار

اسلام مالکیّت شخصى را محترم شناخته و هرکس را مالک دسترنج خود مى داند، و کار را پایه مالکیّت مى شناسد.

این یک قانون طبیعى است که اسلام آن را امضا کرده است، چرا که هرکس مالک طبیعى خود و نیروهاى خویش است. دسترنج و فرآورده هاى هرکس در واقع تبلورى از نیروهاى وجودى او محسوب مى گردد، بنابراین همان طور که انسان مالک خود و نیروهاى خویش است مالک کار و دسترنج خود نیز مى باشد.


1. سوره بقره، آیه 255.

[ 90 ]

احیا و حیازت

اگر کسى زمین مواتى را احیا کند (آباد سازد) مالک آن مى شود و پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:

«مَنْ أَحْیا اَرْضَاً مَواتاً فَهِىَ لَهُ; کسى که زمین مواتى را احیا کند مال اوست».(1)

«حیازت» (دست یافتن به منابع و مواهب طبیعى پیش از آن که دیگرى به آن دست یابد) یکى دیگر از اسباب مالکیّت است، که در فقه اسلام تحت عنوان «من حازملک»; کسى که حیازت کند مالک مى شود» ذکر شده است.

با توجّه به این که «احیا» و «حیازت» دو نوع انجام کار است، اصالت کار در ایجاد ثروت روشن تر مى گردد. البتّه حکومت اسلامى مى تواند جمعى را مأمور احیاى زمین هاى موات و حیازت منابع طبیعى سازد و نتیجه آن را در راه منافع عموم به کار اندازد.

اسلام ارزش خاصّى براى حقوق کارگر قائل شده و طبق روایات اسلامى از جمله گناهانى که بخشیده نخواهد شد، تضییع حقّ کارگر است.

حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) معروف است که او دست کارگرى را که از کثرت کار ورم کرده بود بلند کرده و به دیگران نشان داد و فرمود: این دستى است که خدا و پیامبرش آن را دوست دارند».

 


1. وسائل الشیعه، ج 17، صفحه 327.

[ 91 ]

گردش ثروت

اسلام براى «ثروت هاى راکد» و خارج از گردش، مالیات خاصّى قائل شده (مانند تعلّق زکات به طلا و نقره مسکوکى که یک سال بر آنها بگذرد) و از این طریق در عمل تشویق به گردش ثروت ها کرده است. در آیات قرآن نیز مذمّت شدیدى از ثروت اندوزان و کسانى که ثروتشان را راکد ساخته و در راه بندگان به کار نمى گیرند شده است.

گذشته از این در احادیث اسلامى تشویق زیادى به تجارت، کشاورزى، دامدارى، و صنایع شده، و روایات متعددى در هریک از این امور در کتب معتبر حدیث دیده مى شود و از آنها به خوبى روشن مى گردد که مقصود اسلام «تحرّک هر چه بیشتر تمام سرمایه هاى انسانى و مالى اجتماع، در راه منافع عمومى بندگان خداست».

 

رباخوارى

براى تحکیم پایه کارهاى تولیدى رباخوارى شدیداً در اسلام ممنوع شده تا کسى بدون کار و تولید و تنها از راه سود پول به زندگى خود ادامه ندهد.

گذشته از این، رباخوارى عامل مؤثّرى براى به هم خوردن توازن ثروت و گسترش فاصله و شکاف میان طبقه ثروتمند و طبقه ضعیف، است زیرا رباخوارى از یک سو اموال ثروتمندان را به طرز نادرستى افزایش سریع مى دهد و از سوى دیگر طبقات پائین را روز به روز ضعیف تر ساخته و آخرین رمق را از آنها مى گیرد.

اسلام رباخوارى را از گناهان کبیره مى داند و هیچ کس نمى تواند

[ 92 ]

سود پولى را که از طریق ربا بدست آورده مالک شود، بلکه باید سود را به صاحبش باز گرداند.

 

اقسام ربا

ربا از نظر قوانین اسلام بر دو قسم هر دو قسم آن حرام است:

 

1ـ ربا در قرض:

رباى در قرض یعنى کسى پولى را قرض داده. و شرط کند بدهکار چیزى اضافه بر آن پس دهد، خواه کم باشد یا زیاد، از همان جنس باشد یا جنس دیگر، ولى اگر شرط نکند و به خود حقّ هیچ گونه مطالبه ندهد، امّا بدهکار خودش روى ملاحظات اخلاقى چیزى به آن اضافه کند مانعى ندارد.

 

2ـ ربا در معامله:

رباى در معامله یعنى دو چیز مورد معامله از یک جنس امّا یکى از دیگرى بیشتر باشد مثلا اگر 10 کیلو گندم مرغوب را با 12 کیلو گندم اگر چه متوسّط باشد خرید و فروش کنند رباست. این نوع ربا داراى شرایطى است که در فقه اسلامى مذکور شده است.

 

قرض الحسنه

قرض الحسنه یا «وام بدون ربا» از موضوعاتى است که در دستورات اسلامى درباره آن تأکید فراوان شده است، و حتّى در بعضى روایات

[ 93 ]

اسلامى ثواب و پاداش آن بیش از صدقه (کمک بلاعوض در راه خدا) ذکر گردیده و شاید به دلیل آن این باشد که بسیارى از وام گیرندگان، آبرومندانى هستند که در عین نیاز شدید به وام، حاضر به قبول کمک و بخشش بلاعوض نیستند، و آن را منافى حیثیّت و شئون خود مى دانند، برخلاف پذیرندگان کمک بلاعوض که به طور معمول داراى چنین وضعى نمى باشند.

در عین حال اسلام براى حفظ حقوق وام دهندگان، اجازه مى دهد در مقابل وام «وثیقه کافى» از بدهکار دریافت کنند، و در صورت امتناعِ بدهکار از پرداخت بدهى خود، معادل آن را از وثیقه برداشته و بقیه را به صاحبش باز گردانند.

وام هاى بدون ربا (قرض الحسنه) علاوه بر این که کارى صددرصد انسانى و اخلاقى است، در جلب محبّت و دوستى و از بین بردن عقده هایى که غالباً میان افراد «کم در آمد» و «پر در آمد» بوجود مى آید اثر عمیقى دارد، و این ساده ترین خدمتى است که افراد متمکّن و پردرآمد، مى توانند در حقّ دیگران انجام دهند.

[ 94 ]

سفید

[ 95 ]

 

 

 

 

4
جهاد و دفاع در اسلام

 

مسأله جهاد در احکام اسلامى جاى خاصّى دارد. در حقیقت یک آیین ثابت و پیشرو که رسالت جهانى دارد بدون داشتن چنین دستورى تکمیل نخواهد شد.

قرار گرفتن مسأله جهاد در متن دستورات اسلامى به خاطر تفسیرهاى غلطى که افراد کم اطلاّع براى آن کرده اند گفتگوهاى مخالفان را برانگیخته و دست آویزى بدست آنان داده که اسلام آیین شمشیر و تحمیل است، تا آن جا که نویسندگان معروفى همچون «مک دونالد» در دایرة المعارف خود چنین تصریح مى کند:

«نشر اسلام به وسیله شمشیر و زور یکى از واجبات مهمّ دینى هر مسلمان است»!!.(1)

در حالى که با روشن شدن ماهیّت و اهداف جهاد در اسلام نه تنها


1. روح الدین الاسلامى، صفحه 376.

[ 96 ]

این گفتگوها از میان مى رود، بلکه عمق، اصالت، تحرّک و استعداد تعلیمات اسلام براى اداره جامعه انسانى در شرایط مختلف روشن تر مى گردد. براى اثبات این حقیقت توجّه شما را به بحث هاى زیر جلب مى کنیم:

 

روح صلح طلبى با جنگ هاى تحمیلى مخالف نیست

از نظر لغوى به «هرگونه کوشش و تلاش» جهاد مى گویند و در منابع اسلامى نیز در موارد متعددى جهاد به معناى هرگونه تلاش فکرى، بدنى، مالى، و اخلاقى براى پیشبرد مقاصد الهى و انسانى به کار رفته است.

معناى خاصّ و اصطلاح فقهى آن، کوشش نظامى و مسلّحانه، براى حفظ و پیشرفت آیین حقّ است. اکنون باید دید این درگیرى و کوشش نظامى و مسلّحانه مربوط به کجاست؟

جنگ با عناصر ناصالح که منافعشان با گسترش آیین حق و عدالت به خطر مى افتد، و براى محو آن بپا خاسته و صف آرایى مى کنند امرى اجتناب ناپذیر است، و مادامى که چنین کسانى در دنیا باشند گروه هاى طرفدار حق و عدالت چاره اى جز این ندارند که «براى دفاع از موجودیّت خود و اهدافشان»، در برابر این عناصر ایستادگى کنند.

«در حقیقت جنگ به عنوان یک پدیده اضطرارى از طرف عناصر مزاحم به نظام هاى طرفدار خداپرستى و عدالت اجتماعى تحمیل مى گردد»، نه این که آنها خودشان آن را خواسته باشند و اسلام هم با وجود آن همه عناصر مخالف و دشمنان لجوج زمان جاهلیت نمى توانست از این موضوع بر کنار بماند.

[ 97 ]

امّا با این حال روح صلح طلبى و عدم توسّل به زور در برابر همه کسانى که به مزاحمت، کارشکنى، تهاجم، تجاوز و ظلم برنخاسته اند، به خوبى از آیات قرآن مجید آشکار است:

(لاَّیَنهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ، لَم یُقَاتِلُوکُمْ فِى الدِّینِ وَلَم یُخرِجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقسِطُوا اِلَیهِمْ اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُقسِطِینَ * اِنَّمَا یَنهاکُمُ اللهُ عَنِ الَّذینَ قَاتَلُوکُم فِى الدِّینِ وَ أَخرَجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ وَ ظَاهَرُوا عَلَى اِخْرَاجِکُمْ أَن تَوَلَّوهُمْ وَ مَن یَتَولَّهُمْ فَاُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ; خداوند هرگز شما را نهى نمى کند که با آنها که از در جنگ در دین با شما در نیامدند، و شما را از وطنتان آواره نساختند، نیکى و عدالت کنید، خداوند عدالت پیشگان را دوست مى دارد، تنها خدا شما را از دوستى با آنها نهى مى کند که با شما در دین نبرد کردند، و از وطن بیرونتان ساختند و براى آواره کردن شما دست به دست هم دادند، کسانى که با اینها رابطه دوستى بریزند، ستمکارند).(1)

در جاى دیگر با صراحت دستور مى دهد که اگر دشمن سلاح را بر زمین گذشته و از در صلح درآید و مزاحمت نکند حقّ تعرض با آنها را ندارید:

(فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقَاتِلُوکُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ
سَبِیلا; اگر از شما دورى گزینند و به نبرد با شما بر نخیزند، و به شما پیشنهاد صلح دهند، خداوند به شما اجازه نمى دهد متعرّض آنان شوید).(2)

در آیه دیگرى به پیغمبر گرامى اسلام دستور مى دهد:


1. سوره ممتحنه، آیه 8 و 9.

2. سوره نساء، آیه 90.

[ 98 ]

(وِ إِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا; اگر دشمنان تمایل به صلح نشان دهند تو هم از در صلح درآى).(1)

شاید کمتر آیینى این چنین تمایل خود را به صلح، به عنوان یک اصل اساسى با این صراحت بیان داشته باشد، ولى صلح طلبى نباید به این معنا تفسیر گردد که اجازه داده شود مسلمانان در برابر عوامل مزاحم و آنها که مى کوشند توده هاى مردم جهان در بت پرستى و استعمار بسر برند، خاموش بنشینند، و یا در برابر تهاجم دشمنان به کشورشان دست روى دست بگذارند.

 

جهاد در راه خدا و اهداف آن

در منابع اسلامى غالباً کلمه «جهاد» همراه با کلمه «فى سبیل الله» آمده است که معناى آن روى هم رفته «جهاد در راه خداست». به همین جهت جهاد نمى تواند به خاطر هوا و هوس، توسعه طلبى، استعمار، به دست آوردن غنایم جنگى، و مانند آن باشد بلکه باید تنها براى خدا و اهداف الهى و خالص از هرگونه غرض شخصى و مادّى و خودخواهى صورت گیرد. روى هم رفته مى توان اهداف جهاد اسلامى را در چند موضوع خلاصه کرد و با توجّه به این هدف ها پاسخ ایرادهاى مخالفان داده خواهد شد.

 

1ـ دفاع از آیین حق و موجودیّت آن

مسأله حفظ موجودیّت نظام خدا پرستى و آیین حق و عدالت و حفظ افتخارات اصیل و واقعى، روشن ترین هدف جهاد اسلامى است


1. سوره انفال، آیه 61.

[ 99 ]

و بیشتر غزوات(1) زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز به آن باز مى گردد.

قرآن با صراحت مى فرماید:

(اُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللهَ عَلى نَصْرِهِم لَقَدِیرٌ * الَّذِینَ أُخرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیرِ حَقٍّ اِلاَّ اَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللهُ وَ لَولاَ دَفعُ اللهِ النَّاسَ بَعضَهُم بِبَعض لَّهدِّمَتْ صَوَامِعُ بِیَعٌ وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسمُ اللهِ کَثِیراً; به کسانى که در معرض ستم و هجوم واقع شوند اجازه داده شده که از خود دفاع کنند، و خداوند قادر است آنها را پیروز کند، آنها که از وطنشان بدون حق بیرون رانده شده اند، و تنها گناه آنها این بود که مى گفتند پروردگار ما خداست و اگر خداوند جمعى از مردم (متجاوز) را به وسیله مردم (صالح) دفع نکند، صومعه هاى رهبانان و معابد نصارى و کنایس یهود و مساجدى که نام خدا در آن برده مى شود (به وسیله عناصر متجاوز) ویران خواهد شد).(2)

و به این ترتیب به هنگامى که حاکمیّت ملّى جامعه اسلامى، و استقلال و کیان آنها در برابر دشمنان، به خطر بیفتد، موظّفند بپاخاسته و تا آخرین نفس از خود دفاع کنند.

جالب توجّه این که در این آیه دفاع از تمام معابد، یکسان مطرح گردیده است و این خود نشانه دیگرى از روح صلح طلبى واقعى اسلام است. ولى باید توجه داشت که اسلام هرگز با بت پرستى و بت خانه چنین معامله اى را نکرده است، نه بت پرستى را دین مى داند; و نه بت خانه را یک معبد، بلکه آن را نوعى. خرافه، گمراهى، انحطاط فکرى و


1. جنگهایى که پیامبر شخصاً فرماندهى آنها را بر عهده داشت.

2. سوره حج، آیه 39 و 40.

[ 100 ]

یا بیمارى اجتماعى مى شمرد که باید به هر صورت اصلاح گردد، و لذا اجازه ویران کردن بتکده ها را صادر نموده است.

 

2ـ درگیرى با عوامل مزاحم

یک آیین پاک آسمانى حق دارد به عنوان یک ایدئولوژى نوین از «آزادى تبلیغ» برخوردار گردد، و به صورت طبیعى از طریق روشن ساختن افکار عمومى گسترش یابد. حال اگر منافع نامشروعشان عوامل خاصّى همچون بت پرستان، به خطر افتاد و براى جلوگیرى از گسترش این دعوت به پا خاسته و کوشش کردند مردم را در نادانى و بى خبرى نگاهدارند، و هیچ راه مسالمت آمیزى براى حلّ این مشکل نبود، اسلام اجازه درگیرى با این عوامل را داده و پیدایش «قسمتى از غزوات اسلامى از این قبیل بوده است». در ذیل آیه سابق نیز اشاره اى به این قسمت شده است، و این موضوع (استفاده از آزادى تبلیغ و گسترش منطقى آیین حق) یکى دیگر از اهداف جهاد اسلامى است.

 

3ـ مبارزه با ظلم و فساد

دشمنى آشتى ناپذیر اسلام با ظلم و فساد سبب شده که در صورت بسته شدن طرق مسالمت آمیز، براى پایان دادن به ستم و تبهکارى جهاد کنند و افراد ضعیف و ناتوان و بى پناه را از چنگال ستمگرانى مانند ربا خواران مکّه برهانند. «پاره اى از غزوات اسلام نیز داراى این رنگ بوده است».

قرآن مى فرماید:

(وَمَا لَکُم لاَتُقَاتِلون فِى سَبِیلِ اللهِ وَ المُستَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ وَ الوِلْدَانِ

[ 101 ]

الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِن هَذِهِ القَرَیةِ الظَّالِمِ اَهلُهَا وَ اجْعَلْ لَّنَا مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَّنَا مِن لَّدُنکَ نَصِیراً; چرا براى خدا و نجات مردان و زنان و کودکان ناتوانى که تحت فشار قرار گرفته اند، جهاد نمى کنید، همان مردان و زنانى که مى گویند: خدایا ما را از این شهر که اهلش ستمگر و ستمکاراند بیرون ببر، و از طرف خودت براى ما یار و یاورى قرار ده).(1)

 

آمادگى براى جهاد

مادامى که همه مردم جهان در برابر اصول عقل و عدالت تسلیم نشده، و زور و قدرت بر روابط ملل دنیا حکومت مى کند و این احتمال وجود دارد که جامعه اسلامى مورد تهاجم بیگانه قرار گیرد، اسلام دستور مى دهد که مسلمانان آمادگى کامل خود را براى دفاع از خویش حفظ کنند; و همان طور که در گذشته نیز یادآور شدیم قرآن دستور صریحى در این باره دارد و در یک جمله کوتاه همه مطالب لازم را بیان فرموده: (وَاَعِدُّوا لَهُمْ مَّا اسْتَطَعْتُم مِنْ قُوَّة; هرگونه نیرو و قدرت که ممکن است براى مقابله با هجوم دشمنان آماده و مهیا سازید).(2)

با این که صرف هزینه در راه تسلیحات به طور قطع بدترین و بیهوده ترین مصارف محسوب مى شود، ولى اسلام در مورد ضرورت و خطر، نه تنها آن را لازم دانسته بلکه آن را «جهاد با اموال» نامیده است.

ولى با این همه، محو تجاوز و جنگ از جهان، تنها با تقویت


1. سوره نساء، آیه 75.

2. سوره انفال، آیه 60.

[ 102 ]

بنیه هاى نظامى و تسلیحاتى ممکن نیست، بلکه این کار گرچه از یک نظر جنبه ایمنى دارد و چاره اى از آن نیست ولى از سوى دیگر احتمال بروز جنگ را افزایش مى دهد، لذا براى به وجود آوردن یک «صلح پایدار» تقویت بنیه ایمان و اخلاق را به عنوان راه اساسى پیشنهاد مى کند:

(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ کَافَّةً; اى افراد با ایمان همگى در صلح درآیید).(1)

شرط برخوردارى از نعمت امنیّت و صلح; ورود همه به منطقه امن «ایمان و خداپرستى و حق طلبى» است و تنها در این منطقه است که همه با چشم برادر به یکدیگر نگاه مى کنند و همه بندگان، داراى یک خدا و همه محبوب و مورد احترام او هستند. در این منطقه است که هرکس باید منافع دیگرى را همچون منافع خود بشمارد و آنچه را براى خود مى پسندد، براى دیگران هم بپسندد و آنچه را تنفر دارد براى دیگران نیز نخواهد و در این جا است که گذشت و ایثار براى خدا و در راه او درخشندگى خاصى داشته و از بارزترین صفات انسانى محسوب مى گردد.

 

رعایت اصول انسانى در برابر دشمن

در حالى که کلمه «دشمن» براى بسیارى از مردم مجوّز هر نوع خشونت و اعمال غیر انسانى است، اسلام با دستورات مؤکّد و مشروح خود، تردیدى در این امر باقى نگذارده که برخورد با دشمنان هم


1. سوره بقره، آیه 208.

[ 103 ]

نمى تواند از چهارچوبه اصول و مقررّات انسانى بیرون باشد، و هرگونه تجاوز از این اصول و مقررّات ولو در برابر دشمن، تجاوز از حدود الهى بشمار مى رود.

دقّت در دستوراتى که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به هنگام حرکت سربازان و مجاهدان به سوى میدان نبرد مى داد، مسالمت جویى و عمق بینش انسانى اسلام را در این قسمت مشخص مى سازد:

«به نام خدا حرکت کنید، و از خدا استمداد طلبید، و براى او و طبق آیین فرستاده او پیکار نمایید.

هان اى مردم، مکر و فریب پیشه نکنید، و در غنایم خیانت روا مدارید، دشمن را پس از کشتن مُثله نکنید (اعضاى بدن او را بسان دوران جاهلیّت نبُرید).

پیران و کودکان و زنان را آزار نرسانید.

متعرّض رهبانان و عبادت پیشگان که در غارها و دیرها ساکنند، نشوید.

هرگز درختان را جز در مورد ضرورت و نیاز از ریشه قطع ننمایید.

نخلستان هاى دشمن را مسوزانید، و با آب غرق نسازید.

درختان میوه دار را از بین نبرده، و زراعت دشمن را به آتش نکشید.

حیوانات مفید را جز براى قوت خود نکشید.

هرگز آب هاى دشمن را با زهر آلوده نسازید.

و از حیله (و شبیخون زدن) بپرهیزید...

و به این ترتیب توسّل به هرگونه وسیله مبارزه غیر انسانى همچون شبیخون زدن جنگ هاى میکربى، آتش زدن و سوزاندن دام ها،

[ 104 ]

زراعت ها و باغ ها، و کشتن و آزار رسانیدن به افراد غیر نظامى را ممنوع ساخته است.

در مقرّرات جنگى اسلام در موارد متعددى این دستور دیده مى شود که نخستین تیر را شما پرتاب نکنید و نخستین حمله را شروع نکنید، به این معنا که تا مورد تهاجم واقع نشوید هجوم را آغاز نکنید، و نبردتان دفاعى باشد نه تهاجمى.

و نیز مى خوانیم که امیرمؤمنان على(علیه السلام) دستور مى داد:

«سعى کنید نبرد پیش از ظهر آغاز نگردد و حتماً به بعد از ظهر بیفتد که فاصله زیادى با تاریکى شب (که غالباً موجب خاموشى آتش جنگ بوده است) نداشته باشد، تا خون کمترى ریخته شود».

طرز معامله با اسیران جنگى و توصیه هایى که پیشوایان اسلام نسبت به خوش رفتارى و نیکى با آنان کرده اند تا آن جا که غذایى که خود مى خوردند به آنها نیز مى دادند و از آنچه مى نوشیدند به آنها مى نوشانیدند، نشانه دیگرى براى لزوم رعایت اصول انسانى حتّى در حقّ دشمنان است.

[ 105 ]

 

 

 

 

5
قضاوت و دادرسى و قوانین جزا در اسلام

 

درست است که تربیت صحیح و زنده بودن روح ایمان و اصول اخلاق انسانى در یک اجتماع جلوى بسیارى از تجاوزها و تبهکارى ها را مى گیرد، ولى با این حال برقرار ساختن عدالت اجتماعى و تحکیم آن در جوامع انسانى بدون حمایت «یک دستگاه نیرومند و عدالت گر قضایى» امکان پذیر نیست، چرا که در هر محیطى افراد گردنکش و طغیانگرى وجود دارند که شرارت آنها به قدرى است که شعاع نیرومند ایمان و اخلاق براى روشن ساختن روح و فکر تاریک آنها به تنهایى کافى نبود. و جز در برابر یک دستگاه قضایى عادل و مقتدر سر فرود نمى آورند.

به همین دلیل اسلام تنها به توصیه هاى اخلاقى و تربیت هاى معنوى، در پیاده کردن برنامه عدالت اجتماعى خود قناعت نکرده، و تشکیلات قضایى نیرومندى را در پشت سر همه دستورات خود پیش بینى کرده است.

در مورد شخص قاضى بیش از همه چیز به دو موضوع اهمیّت داده،

[ 106 ]

«علم و دانش و آشنایى به تمام رموز و جزئیّات احکام الهى» و دیگرى، «عدالت» «درستکارى و امانت» است.

در مسأله «مساوات» و برابرى کامل همه طبقات در برابر «دادگاه» تا آن جا پیش رفته که به قاضى توصیه مى کند، حتّى در سخن گفتن و تعارفات عادى و معمولى، نگاه کردن به طرفین دعوا، و همچنین در نشستن یا ایستادن آنها عدالت و مساوات را رعایت کند، و طرفین دعوا هر که باشند، و هر قدر مقام اجتماعى آنها متفاوت باشد، باید بدون کوچکترین امتیاز و تفاوت در برابر دادگاه قرار گیرند.

در کلمات پیشوایان اسلام قضاوت، به عنوان یک کار پر مسؤولیت و خطرناک و در عین حال مهم معرفى شده است، زیرا کوچکترین انحراف و تمایل خصوصى قاضى به یک طرف، براى سقوط او از مقام عدالت و طرد از مقام قضا و دادرسى کافى است.

پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:

«زبان قاضى در میان دو شعله آتش قرار گرفته است»! یعنى اگر متمایل به یک طرف شود، فوراً مى سوزد!

در اسلام رشوه گرفتن و تحریف حق به سود رشوه دهنده یکى از گناهان کبیره است:

«الراشى و المرتشى و الماشى بینهما فى النار; رشوه دهنده و رشوه گیرنده و واسطه میان آن دو، همه در آتشند»!

آیین دادرسى اسلام بسیار دقیق و گسترده است، بگونه اى که در میان آیین هاى دادرسى گسترده دنیاى امروز، درخشندگى و اصالت خاصى دارد.

در کتب فقه اسلامى کتاب مخصوصى تحت عنوان «کتاب القضا»

[ 107 ]

وجود دارد که اصول کلّى و تمام جزئیات آیین دادرسى اسلام، شرایط قاضى، شرایط شهود; طرز اقامه دعوا، دلایلى که طرفین دعوا مى توانند به آن استناد جویند، و مانند اینها به طور مشروح مورد بررسى قرار گرفته است. براى پى بردن به گوشه اى از این دستورات، و نیز اهمیّتى که اسلام به مقام ارجمند قاضى مى دهد، کافى است به چند دستور زیر که امیرمؤمنان على(علیه السلام)در فرمان معروفى که به مالک اشتر استاندار مصر نوشته توجه کنیم:

«براى تصدّى مقام قضاوت و دادرسى میان مردم، کسى را انتخاب کن که:

از همه مردم از نظر علم، تقوا و فضیلت برتر باشد.

تراکم قضایا و هجوم مسائل گوناگون او را به تنگنا نیفکند.

به هنگام مراجعات مکرر ارباب دعوا، ناراحت و تنگ حوصله نشود.

اگر خطا و اشتباهى از او سر زد در اشتباه و خطاى خود اصرار نورزد.

و از بازگشت به سوى حق آزرده خاطر نگردد.

آزمند و طمعکار نباشد.

نظرات سطحى و مطالعات ابتدایى، او را از تعمّق و باریک بینى در امور باز ندارد.

در موارد مشکوک احتیاطش از همه بیشتر، در استناد به دلیل از همه کوشاتر، در برابر مراجعات مکررّ ارباب رجوع و متداعیان از همه پر حوصله تر، در کشف حقایق امور شکیباتر، و به هنگام روشن شدن حق

[ 108 ]

در دادن رأى نهایى از همه قاطع تر و برنّده تر باشد.

کسى که نه ثنا خوانى و تملّق چاپلوسان او را بفریبد و نه تطمیع این و آن او را از جادّه حق منحرف سازد».

سپس براى این که هیچ گونه بهانه اى براى قاضى باقى نماند و صاحبان زر و زور نتوانند در او نفوذ کنند دو دستور دیگر صادر کرده و در همان فرمان مى گوید:

«آن قدر از (بیت المال) در اختیار او بگذار که زندگى او کاملا تأمین گردد و نیازى به مردم نداشته باشد.

و او را از همه نزدیکان و یاران به خود نزدیکتر ساز تا افراد نزدیک تو به نفوذ در او طمع نکند».(1)

 

قوانین جزائى

کیفرهایى که براى مجرمان قرار داده مى شود باید هم عادلانه باشد و هم اثر پیشگیرى نسبت به آینده در حجرم یا دیگران داشته باشد، و در عین حال راه را به روى افراد فریب خورده اى که پشیمان و نادم مى شوند - در مواردى که تخفیف امکان دارد - نبندد.

در قوانین جزائى اسلام به این جهات سه گانه توجّه شده است به عنوان مثال، در عین این که قصاص را به عنوان یک اصل اساسى در مورد «قتل نفس عمدى» معرفى مى کند و مى فرماید: (وَلَکُمْ فِى الْقِصَاصِ حَیَوةٌ یَا أُولِى الأَلْبَاِب; قصاص مایه حیات و امنیّت اجتماعى شما است اى


1. نهج البلاغه، نامه 53 فرمان مالک اشتر.

[ 109 ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در پاره اى از موارد مانند مجازات اعمال منافى عفّت، اگر پیش از طرح حکم در دادگاه، مجرم از کرده خود پشیمان گردد و درصدد جبران برآید، او را مشمول عفو قرار داده است.

«موضوع دیگر» این که دستورهاى اسلامى بیش از هرچیز کوشش خود را روى این مسئله متمرکز مى کند که اصولا جرم و جنایتى در جامعه رخ ندهد، و تمام تدابیر ممکن را براى تربیت اخلاقى افراد از طریق توجّه آنها به خدا و معنویّت یا ترس از مجازات هاى رستاخیز، و تشویق به پاداش هاى نیکوکاران، به عمل آورده است.

ولى با این حال اگر على رغم همه این کوشش ها جرم و جنایتى رخ دهد، با آنها که گرفتار عواطف کاذب مى شوند، و به عنوان مثال در «مجازات اعدام» در مورد مرتکبین قتل عمد و یا اجراى مجازات هاى دیگر در حقّ متجاوزان و ستمگران تردید مى کنند و عملا حفظ مجرم و گناهکار را بر حفظ جامعه ترجیح مى دهند، مخالف است.

تجربه نیز نشان مى دهد که فراموش کردن شدّت عمل در مورد این گونه اشخاص، به توسعه فساد و سلب امنیّت اجتماعى کمک مى کند.

ممکن است بعضى بر پاره اى از قوانین جزایى اسلام خرده گیرى کنند و آن را خشن بشمارند، در حالى که به هیچ وجه چنین نیست،


1. سوره بقره، آیه 179.

[ 110 ]

زیرا:

اوّلا، شدّت عمل تنها در مواردى است که جنبه حیاتى دارد و امنیّت اخلاقى و اجتماعى ملّتى به خطر مى افتد، و نظیر آن در همه قوانین جهان وجود دارد، منتها ممکن است بعضى از جوامع مسائلى از قبیل مبارزه با بى عفّتى و فحشا را جزو مسائل حیاتى نشمرند و موضوعات دیگرى را به جاى آن قرار دهند و حال آن که قوانین اسلامى با موشکافى مخصوص خود این مسائل را جزو حیاتى ترین موضوعات شمرده است.

ثانیاً، در عین این که بعضى از این مجازات ها گاهى شدید به نظر مى رسد، راه اثبات این جرم ها را چندان مشکل، و شرایط آن را آن به قدرى زیاد قرار داده که به آسانى چنان جرمى ثابت نمى گردد، و ممکن است در تمام سال تنها یک یا چند فرد معدود مشمول آن مجازات شوند. بنابراین با این که اثرات خاصّ تربیتى خود را دارد، و ترس از مجازات را براى همه تبهکاران به وجود مى آورد، در عین حال افرادى که این گونه مجازات ها در حقّ آنها اجرا گردد در عمل نادر است.

ثالثاً، باید به این نکته کاملا توجّه داشت که قوانین و دستورات اسلامى براى حفظ حقوق و روابظ انسان ها و جلوگیرى از فساد و تجاوز «یک واحد به هم پیوسته است»، و اثر نهایى و کامل آن در صورتى است که همه با هم پیاده شود، یعنى نخست باید محیطى فراهم شود که دستورهاى تربیتى و رفاه اجتماعى اسلام آن چنان پیاده شود که در عمل اجراى حدود کاهش فراوان یافته و، در نتیجه کمتر جرم و جنایتى رخ دهد، زیرا بسیارى از جرم ها و جنایات معلول سوءِ تربیت، و یا

[ 111 ]

محرومیّت هاى گوناگون مادّى و اجتماعى است که از میان رفتن آنها زمینه این گونه جرایم و جنایات را از میان مى برد، و در چنان محیطى از تعداد کسانى که مشمول مجازات مى شوند به درجات کاسته شده وحشتى که از کثرت مجازات شوندگان در نخستین برخورد با این مسأله براى بعضى بوجود مى آید، منتفى مى گردد.

البتّه این سخن به آن معنا نیست که اگر فى المثل در محیطى، قسمتى از برنامه هاى اسلام در زمینه هاى تربیتى یا مبارزه با فقر اجرا نشود، باید از بقیه به کلّى صرف نظر کرد، بلکه منظور این است که این برنامه ها چون به یکدیگر پیوستگى دارد اگر همه با هم پیاده شود اثر بهترى خواهد بخشید.

«پایان»

 

 

 

 

 

 

 

 


       لینک